•
بیوگرافی شاعر
آرشیو سایت
پيغامهاي خصوصي شما
ليست دوستان تالار گفتمان
ارتباط با ما
خوش آمدگويي
با سلام به شما بازديدكننده عزيز، اين سايت تازه افتتاح شده و خواهان قرار گرفتن در ليست برترين سايتهاي ايراني ميباشد. همچنين اين سايت در دو زبان فارسي و انگليسي تهيه شده و جهت استفاده مشاوران و بازديدكنندگان غير فارسي زبان نيز ميباشد. اگر در مورد امكانات و ظاهر سايت نظري داريد، آنرا به آدرس Fbahrani@Fbahrani.com ارسال فرماييد. ما از دريافت نظرات شما بسيار خشنود شده و آنها را سرلوحه فعاليتهاي خود قرار خواهيم داد.
براي برقراري ارتباط با ما، لطفا نامههاي خود را به آدرس الكترونيكي Fbahrani@Fbahrani ارسال فرماييد. ما در اسرع وقت به نامههاي شما پاسخ خواهيم داد.
٢٦ مرداد ١٣٨٣ داراب
من اینجا غرق پیکارم بیایید
تنی مشتاق آزارم بیایید
تمام شب تخفتم دیشب از درد
تماشا داره گفتارم بیایید
خدا را دیده ام همراه مهتاب
نشسته روی آثارم بیایید
برای دیدن یک نیم مرده
که هرشب بر سر دارم بیایید
نمی خواهم که بار از من بگیرید
کنون از بار سرشارم بیایید
نمی گویم که هرشب یار من باش
فقط یک شب به دیدارم بیایید
ندیدی گر به چشمت چشمه ی خون
کنار چشم خونبارم بیایید
نترسید این که جلادان بتازند
خدا باشد نگهدارم بیایید
خرابه خانه ام از ظلم بی حد
به زیر سقف آوارم بیایید
گرفتاری شده کارم شب و روز
گرفتارم گرفتارم بیایید
درون فکر من باغیست پر گل
برای باغ پربارم بیایید
برای عزتی کز دست دادم
همیشه من عزادارم بیایید
اگر خوردم هزاران تازیانه
سزاواری بود کارم بیایید
ندارم چاره جز ناچار بودن
کنون از چاره ناچارم بیایید
اگر خواهید جایم را ببینید
به پشت خشک نیزارم بیایید
به این خشکیده از باغ خالی از عطر
درخت گریه می کارم بیایید
اسفند ماه ۷۷ اسارتگاه عادل آباد
دست و پایم بستید
روی ارابه ای از نور سوارم کردید
تا که از تاریکی وارهانید مرا
دیشب از رجعت تاریکی خود برگشتم
پشت دروازه شهر
مردگان با تنی از
پوشش سبز قانون
آمدند باز به استقبالم
تا که از ظلمت زندان پرسند
لحظه ای از از تن بی جان حالم
اسفند ۶۶ داراب
نامش به تقدس مریم بود
مامش زهره و بابش علی اکبر از سادات حسینی
هفتاد و دو خزان بی بهار را در وارستگی و تنهایی گذراند
و در غروبی به غربت و تنهایی کویر در روز دوشنبه سوم اسفند ماه ۶۶ همراه با فرشتگان پرید و از تنهایی تن رهید جای پایش در اینجا ماند
از گذشت دو شب به بی خوابی
لحظه ای در اتاق خوابم برد
در همان لحظه در اتاق دگر
بادی آمد رفیق راهم برد
در پی اش گریه کردم و فریاد
کی رسم من به پای سرعت باد
به هوا رفت و مادرم را برد
رفت بالا به آسمان برخورد
در پی او فرشته ها خواندند
صد طبق صد طبق به اوج می راندند
بوی عطر و عبیر و شربت نور
به زمین می رسید از ره دور
من تنها کناره گردی پوچ
مات و حیران ز شهر کردم کوچ
جسد مادرم کبود و سیاه
خنده بر لب نگاه من می کرد
روحش از ازدحام حور و ملک
فکر تنهاییات تن می کرد
آمدم از اتاق او بیرون
مادرم روی هر دو دستم بود
عابران مست و سر خوش و شاداب
بی تفاوت نگاه می کردند
زیر لب از برای مرده من
کی نگاهی ز آه می کردند
دشمنان چون خبر شدند از حال
آمدند از پی ام به قبرستان
چون که دیدند زار و تنهایم
گریه کرده به شیوه مستان
من به شادی میان جمع حضور
گفتم ای جمع ابله و کور
این که تنهاست مادر من نیست
مادرم دوش جای دیگر رفت
دلش از سنگی شما سر رفت
گرگان مهر ماه ۵۲
نه به خانه پایبندم
نه به کوچه راه دارم
نه برای گریه اشکی
نه ز غصه پناه دارم
منه پای بر ضمیرم
که من آن کویر پیرم
که برای دلخوشی تو
نه گل و نه گیاه دارم
به جهان شما که غریبم
ندهد گل و سبزه فریبم
که مسافری عمیقم
و شتاب راه دارم
نه طمع به مال و منالی
نه امید عزت و جاه دارم
بنشسته به خط پایان
و دو دیده سیاه دارم
گرگان تیر ماه ۵۲
یک شب تو را چون مریم سپید
از باغ آسمان چیدم
در تنگ مرمر خیال
بنشاندمت به مهر
اکنون بعد از گذشت سالها
بوی تن تو را در باغ خاطره ام
احساس می کنم
شیراز زمستان ۷۷
باران چه خوش می بارد امشب روی احساس بلندم
دردی ندارم از فراغت تا بگویم دردمندم
با یاد رویت در دل کرده ام روشن چراغی
تنهایی و تاریکی افتادست امشب در کمندم
بیهوشم از احساس پاک فطرت خویش
تنها خدا داند که من دیوانه ام یا هوشمندم
در حسرت یک آخ سوزانم دلش را
زندان اگر امشب بسوزاند تمام بند بندم
من باز می خواندم پری شب با خدا در معبر باد
از من نمی خواهم رسد بر دشمن نادان گزندم
داراب سال ۶۵
به تنهایی صدا کردم
صدایی از ته پس کوچه های تار تنهایی
جوابم داد
تو کیستی؟
گفتم
که من تنها ترین تنهای عالم
همسفر با مادری تنها تر از خود
از رهی دور آمدیم
از بیابانها صحاری ها گذشتیم
قلبهای هردو مان مملو ء از درد است
ناله ها مان سرد
چهره ها مان از غبار ره پر از گرد است
گونه ها مان نیلگون از سیلی یک مرد هرجایی
که کج دست است و کج اندیش و کج رفتار و بد کردار
زنان هرزه از آبشخور نا پاک فکرش
آب توبه روی شانه می ریزند
و مردان دغلکار جنوب شهر
هر یک دانه های تسبیح
سجاده بی مهر او هستند
و ما از ضربه های مهلک این مرد کج مردیم
و جای ضربه های سیلی نامردیش
با خود به زیر خاک غم بردیم
داراب سال ۶۶
در غروب روز دوشنبه سوم اسفند ماه ۶۶ حدود ساعت ۵ بعد از ظهر با پیکری خسته از کار روزانه در باغ و دستانی خسته و پر از خستگی دو شب بی خوابی به خانه آمدم مادرم بیدار بود برایش شام آوردم نخورد به اتاق خود رفتم تا کمی استراحت کنم.... از فرط خستگی خوابم برد...... یک مرتبه بیدار شدم ساعت حدود ۶ عصر بود به اتاق مادر خوب و تنهایم باز گشتم تا به او شام دهم مات و حیرت زده متوجه شدم که مادرم دیگر بیدار نمی شود تا سالها بعد از این ماجرا من ساعت ۶ را ساعت تنهایی خود می دانستم و قطعه زیر از آنجا منشاء گرفته است...
ساعت ۶ که میشه بد جوری گریم می گیره
ناله در عمق گلوم وقت تولد می میره
من غروبو دوست دارم
با تمام غربتش
دست تنهایی خود را که پر از برگ گله
روی تنهایی دیشب میزارم
چادر سادگیتو روی علف ها میکشم
مردم ساده و دلتنگو به صحرا میکشم
هر غروب وقت اذون
ساعت ۶ که میشه لحظه تنهایی من سر میرسه
ثانیه از درای بسته با خنجر میرسه
کی خبر از عزیز رفته از این در میرسه؟
داراب سال ۸1
تو در چنگ کدوم سلطان اسیری؟
که در عزلت به کنجی گوشه گیری
امیران پیش پایت گل ببارند
به ملک معرفت فتاح امیری
میانه(آذربایجان شرقی) سال ۴۹
یاد آن عهد که پا بند نگاری بودم
مست و سرخوش ز رخ لاله عذاری بودم
فصل گل همره مرغان خوش آواز چمن
نغمه خوان بر سر هر بید و چناری بودم
ابر و باد آمد و کاشانه من برق بسوخت
بی جهت منتظر عید و بهاری بودم
در شب هجر تو ای تازه گل باغ امید
اشک ریزان شده چون شمع مزاری بودم
یاد آن آن عهد که با گوهر اشعار ترم
بر دل تنگ تو آرام و قراری بودم
ریشه ظلم و تجاوز ز زمین میکندم
من در این ملک اگر بر سر کاری بودم
در اول بهمن ما ١٣٨٢ در داراب
ما بر آنیم که آشفته تر از این باشیم
مورد کینه ی دینداری بی دین باشیم
می فروشیم کتاب و قلم و دفتر خویش
تا به درویشی عزلت زده تامین باشیم
داده آوارگی آزادگی و جاه و مقام
بهتر آن است که آواره و مسکین باشیم
داد و نفرین به زمان نست سزاوار از ما
اصلح آن است که ما مورد نفرین باشیم
چینی غربت تنهایی ما می شکند
در وطن بوده و یا در ختن چین باشیم
کینه را جای نشد در بر تنهایی ما
شرم ما باد اگرجایگه کین باشیم
نوش ما باد به شبهای پر از غصه و درد
همدم زهره و هم صحبت پروین باشیم
اسب هشیاری ما سوی خرد می تازد
روزگاریست که پا بسته ی این زین باشیم
١٥ آذر ماه ١٣٨٢ داراب
باد آهسته صدا کرد مرا
گفت برخیز و بیا
دوش من میل سواری دارد
میل دادن به تو یاری دارد
اسب تنهایی تو زین شده است
کهکشان بهر تو آذین شده است
عشق را همره این باد ببر
خاک نفرین شده از یاد ببر
زخم ها خورده زمین از پی نامردی دهر
شهرها مرکز دردند و با مردم قهر
من تو را پاک از این خاک برون خواهم برد
سوی افلاک دگر غیر زبون خواهم برد
پر زد آن باد سبک سیر و مرا با خود برد
زخم هایی که به تن بود
به آینده سپرد
١٧ بهمن ماه ٨٢ در داراب
نام تو می برم و گریه به همراه من است
آنچه پیچیده به دور سر تو آه من است
دور آگاهی من سادگی ام می پیچد
یادگاریست که در ناله ی آگاه من است
جاه را نیست اثر بر تن فرسوده ی من
غربت و دربه دری جلوه گر جاه من است
سال سختی است که با غربت و تنهایی رفت
پشت این سال سیه غربت هر ماه من است
غزلم دست لطیفی است که بر گردن توست
شعر آشفته ای از شه غزل شاه من است
دل من خواسته با یاد تو باشد همه شب
این همان مونس دیرینه ی دلخواه من است
نیست ممکن که شود خارج و آسوده شوم
یاد تو گنج عمیقی است که در چاه من است
٢١ تیر ماه ١٣٨٣ داراب
نوگلی دارم که یادش می برد هوش از برم
شب برایش غصه از تاریکی شب می خرم
بال پروازی ندارم تا روم بر آسمان
اوج اعلا می شکافم با خیال بی پرم
در نمی بینم که بر روی نگاهم وا شود
کس در این دنیای وانفسا نمی کوبد درم
سنگ هم می بارد از نادان به روی ذهن من
عادت دیرینه باشد سنگ ها را بر سرم
یاد می آرم که دستی روی دوشم می کشید
باد شبگردی که پیوسته است یار و یاورم
باد دستی می گشد بر زخم های بکر من
یاد می آرم من از دست نجیب مادرم
باورم افتاده در ناباوری های شما
باور بیهوده کی گردد رفیق باورم
هرکه می اید نصیبی می برد از شعله ام
دور دنیا می زند پیوسته دود مجمرم
٢٥ آبان ١٣٨٢ داراب
مادرم منتظر است
پشت یک گلدانی
که پر از غربت تنهایی بیمار من است
سطلی از حادثه پر کرد زمان
ریخت بر ساقه ی نمدار پر از خلوت من
شکمم دوخته شد با نخ ابریشم شعر
یادگاریست که از درد در آن کاشته اند
اسب باد آماده است
آمبولانسی است که تنهایی من را به فضا خواهد برد
مادرم می بیند
امشب از پنجری ی باد مرا خواد برد
مادرم آمد و رفت
روزگارم را دید
برخلاف هر روز
او دگر گریه نکرد
آفرین بر مادر
دست بیمارستان است
پای من دوخته بر پنجره ی کوچک دیوار اتاق
و مرا خواهد برد
یادبودی که ز من می ماند
لکه خونیست به دیوار اتاق
شیراز زندان عادل آباد شیراز در زمستان ٧٧
کاش اینجا بودی و می دیدی احوال پریشانم
که من زندان به زندان می روم با پای لرزانم
خیابان تا بیابان سبز شد گلهای زنجیرم
جوانان تازه می چینند آنرا از بیابانم
صدای غرش نامردی رگبار شد خاموش
مگر امشب به خواب مرگ رفته این نگهبانم
میان گرگهای وحشی اطراف آبادی
گناه من همین است اینکه انسانم
بنازم موج تلفیقت میان موج و خون فتاح
به جای خون تراود شعر سرخ از زخم دستانم
سال ۶۱ شیراز
اسم من کوچک علی است
شهرتم رنجبر است
اهل شهری ز جنوب
شهر کوری ز جنوب
که اهالی همه کورند در آن
شغل من پیشه خدمت به خداست
از همه پیشه و هر حرفه جداست
شاعری نا آگاه
که به هر خط کجی می خندد
خانه ام بر سر کوهیست بلند
که نباشند در آن خانه یکی شان خرسند
همه آواره و تبعید دیار خویشند
همه بی دست و زبان دل ریشند
زخم ها شان همه چرکین و درشت
پای تا سر شکم و سینه و پشت
آن یکی دخترکی از شیراز
وان دگر پیرزنی از اهواز
همه از کار خدا حیرانند
اندر این غمکده سرگردانند
دستک کوتهشان را به خدا می رانند
همه شان می دانند که چرا ویرانند
سالها پیش شبی سرد و سیاه
آمد از دور زنی بس خودخواه
نام او فاطمه اهل میناب
دست او خورده جذام
پای او گشته تمام
بینی اش را خورده
گوش و هوشش همه با خود برده
چشم هایش که دو پلکش نابود
عین یک رشته یخ بسته رود
بی فروغ است و امید
خیره در خانه ماتم به تمنایی هست
بیست سال است که این تکه گوشت
با حرارت می خورد
با غضب می غرید
با دو تا چشم که سالم مانده
هیبت خویش به من برسانده
او در این بهکده با سابقه بود
سالها زنده و جان کندن خود را میدید
و من خسته نظارتگر جان کندن او
او نمی مرد
چرا؟
و خدا می داند که چرا
زندگی کردن این تکه گوشت
که نه پا داشت نه دست
و نه بینی و نه گوش
در محیطی آرام
در بیابانی دور
حس ردیابی من افزون گشت
به نشانی که به پرونده او می دیدم
راهی شهر و دیارش گشتم
بار خود را بستم تا به میناب روم
دو سه روزی در راه تا به میناب رسیدم شامی
دربه در کوچه به کوچه در شهر
تا که از یک زن گمگشته بجویم نامی
او به شهر است به دل سختی طاق
مرکز سختی و هر کاری شاق
شوهر بیکس خود را کشته
خون بیکس به لبانش مشته
مادر شوهرش از داغ پسر
خاکها کرده به سر
عاقبت در دل شامی تاریک
رشته عمر نمود او باریک
او شده همدم یارش به مغاک
در دل تیره خاک
بچه هایش که به پاکی مشهور
از پدر مادر دور
زیر بار غم و بسیار صبور
وای بر من که ندانسته بر این خیل گناه
می کنم روز و شب خویش تباه
او در آتش شده از خشم خداست
بهر این است که از خلق جداست
شوهرش را کشته
مادر شوهر خود را کشته
بچه ها آواره
قلبشان صد پاره
وای بر من که ندانسته بر این خیل گناه می کنم روز و شب خویش تباه
او در آتش شده در خشم خداست
و بترسید از این آتش جوشان خدا
آتش خشم خدا دود ندارد به خدا
داراب خرداد ماه ۸۲
نقل هر مجلس شود روزی سرود درد من
آب اقیانوس غم گردد سرشک سرد من
نقش سرخی را که دشمن کاشت بر رخساره ام
پشت تاریخ بشر رویاند درد زرد من
داراب ۱۰/۴/۷۷
پای فکرم روی خود را سوی زندان می کند
یاد دیشب را که بودم شاد و خندان می کند
دست هایم بسته بود از ظلم جلادان شهر
دستی آید دست بند دست بندان می کند
دست من راه خدا بودست دشمن بسته است
بکشند دستی که این سان راهبندان می کند
آنچه پیدا بود از تزویر و نیرنگ و ریا
قاضی عادل چرا چون گنج پنهان می کند؟
ناله ام دیدم میان جمع انسان های خوب
روح سرگردان آنها را که سوهان می کند
در کنار سفره مظلومیش محکوم شهر
مردم مظلوم را ناخوانده مهمان می کند
گل بریز و گل بگوی و گل بخند و گل بپاش
از حنای خون من دشمن گل افشان می کند
کرده طوفانی به پا فریاد زندان خیز ما
کس نداند تا کجا تاثیر طوفان می کند
یاد این محبوس از حق مانده هر شب تا سحر
قمری افسرده با برگ چناران می کند
سبزه زار سینه مردم پر از داغ من است
آتش ماتم چه بر این سبزه زاران می کند
دست های بسته ام چون ساقه ای از جنس نور
هرکه دیده سنگدل گر بوده گریان می کند
گرگان اسفند ۵۲ دانشکده منابع طبیعی
من آخر می روم جایی که بین خانه هایش نیست دیواری
به آنجا می روم که انسان به انسان نیست آزاری
من از دیوار بیزارم
هزاران قصه ناگفته از دیوارها دارم
من اینجا سخت بیمارم
و با غم روز و شب در خلوت تنهایی خود
کارها دارم
غم انسان تنها
می خلد در بین افکارم
من از عمق سکوت خانه های کور می آیم
من از پیش فقیرانی که هستند از شماها دور می آیم
من آنجا مرگ را دیدم
من آنجا مرگ یک رگبرگ را دیدم
من آنجا فقر را با نیستی
پیوند می دادم
من آنجا باد را دیدم
که گونه مفلوک بیماری
نشان و لوحه جاوید می کوبید
هزاران قصه نا گفته از دیوارها دارم
و با غم روز و شب در خلوت تنهایی خود کارها دارم
غم انسان تنها می خلد در بین افکارم
دلم می خواد تو را سیرت ببینم
اسیر چنگ تقدیرت ببینم
چو ماه نو به بام استاده باشی
من دل خسته پیرت ببینم
گرگان ۱۷ دی ماه ۵۲
یاد جنگل های سرمست از می شفاف نور
یاد جنگل های دور
یاد انسانیت جان داده در اعماق گور
باد جنگل های دور
یاد ماهی های زندانی در آن تنگ بلور
یاد شادی یاد مستی یاد لبخند سرور
یاد آن برگی که مرد از دست پاییز شرور
یا اشک کودکی در زیر باران لخت و عور
یاد عطر وحشی گل ها در آن صحرای نور
یاد بودن یاد ماندن یاد مردان فکور
یاد عیسی یاد موسی یاد غار کوه طور
خفته در ویرانه شعرم شیر غران غرور
داراب سال ۴۵
یاد رویت مرده در من ای بی وفا دلبر من
هرشب بلاها ببارد از دست تو بر سر من
سوزانده عشقت وجودم قلبم و جملگی تار و پودم
خواهمت همچو هندو دهی باد جمله وامانده خاکستر من
دل غمین می روم من ز کویت تا ابد دیده بستم ز رویت
می سپارم تو را من به اغیار ای بت شاد افسون گر من
بعد روی تو من بیقرارم گشته بی نور شبهای تارم
امشب اینجا بیا تا ببینی غرق در خون شده بستر من
چون ندادی به سویت تو راهم گور غم کرده ام حجله گاهم
تا به بالین قبرم بیاید ناله ها سر کند مادر من
بی تو با سوز غم هم نبردم باشد گواهم این که سردم
باور نداری بیا بین امشب اشک دو چشم تر من
مرده را میکنم زنده گاهی گر بر او افکنم من نگاهی
کار عیسی کند ای خلایق این دو چشمان افسون گر من
اشک ریزان ز «فتاح» کنی یاد با دلی خسته و سرد و ناشاد
گر تو روزی بخوانی سیه دل این همه شعر چون شکر من
اسفند ماه ۶۶ داراب تقدیم به مادرم
خودت رفتی اتاقت مانده خالی
گل پاهای تو مانده رو قالی
گلای قالی برات ماتم گرفته
پوشونده روشونو گرد ملالی
غروب پرپر زدی رفتی با ابرا
برای دیدنت کو پر و بالی
جمال سادگی بی تو سیاهه
نداره سادگی بی تو جمالی
تو رفتی با خودت بردی صداقت
مرا تنها گذاشتی دست خالی
نشستی با خدا از خاکیان دور
نکردی بهر این تنها خیالی
دی ماه ۷۳
ای تو فتاح روح شادت شاد باد
خانه عقبای تو آباد باد
باد دیشب بر مزارت شعر جانسوزی سرود
شعر مظلومی تو هر شب به دست باد باد
زرد بودی در جهان سبز از بیداد و کین
خاک سردت سبز چون شمشاد باد
حجله آگاهیم را با دعا آذین کنید
مغز سیالم عروس و مار ها داماد باد
داد آوردی بسوی داور بیداد گر
ای دو صد نفرین و واویلا بر این بیداد باد
با تو دلشادی و آزادی به زندان رفته است
سنگ قبرت بوسه گاه مردم آزاد باد
عاقبت صیاد دون کاشانه ات ویرانه کرد
بینمش روزی که ویران خانه صیاد باد
می کنم فریاد و کس نبود به فریادم رسد
آنکه می دانم به فریادم رسد فریاد باد
ساده اندیشی کنون از یاد عالم رفته است
سادگر اندیشی فکر و خیالم یاد باد
تقدیم به روزهای بیماری و تنهایی مادرم ۲۸/۱/۶۷
مادرم دیشب رفت
با دو صد قافله کز عرش به زیر امده اند
همه اسباب و اثاثیه خود با خود برد
سوزن چارقدش اینجا ماند
سوزن چارقدش یادش رفت
رفت و از رفتن او سقف تنهایی جانم همه را ریخت به هم
رفتنش زیبا بود
ماندنش زیبا بود
مثل باد دم صبح
مثل یک حلقه نور
از نجابت جان داد
قصه نازک تنهایی من
خواندنش زیبا بود
شعر تنهایی من پشت هر کیف و کتابی ثبت است
زیر هر مشق و حسابی ثبت است
شعر تنهایی من بچه هایی که ندارند به بالین مادر
همه را حفظ کند
زنگ راحت همه از بر خوانند
شعر تنهایی من منجمد گشته در اندیشه روشنفکران
ثبت گردد به غزل خانه دانشمندان
شعر تنهایی من روی یک گنبد نورانی دانش بکنند
شعر تنهایی من عارفان را بکشد تا بن سرچشمه نور
عاقلان را بدهد سیر به سر حد شعور
شعر تنهایی من باد روزی برد از مرز برون
شعر تنهایی من باد شبگرد چو عطر گل سرخ
ببرد شهر به شهر
بکشد مرز به مرز
شعر تنهایی من مردگان روز الست
ببرند دست به دست
داراب ۱۸/۷/۷۱
یک شب از کوچه شعر تو گذر خواهم کرد
شهر را مشتعل از نور هنر خواهم کرد
با پر شعر تو پرواز کنم تا به فلک
فلک از هلهله شعر تو کر خواهم کرد
داراب سال ۷۸
شبی از دست بی ترحم باد
پدرم سرو خانمان افتاد
سرو نازی که ناز پروردی
درس ازادگی به من می داد
ای یاد رویت روشنی بخش سیه شبهای من
هر شب به گردون می رسد گلبانگ یا رب های من
هر روز گویی می دهم کام تو فردای دگر
مردم ازاین فردای تو کی می رسد فردای من
ترسم زمینگیرم کند از زندگی سیرم کند
خاکسترم سازد ز غم این عشق پا بر جای من
امشب بیا بهر خدا پایی بنه بر کلبه ام
بنگر در این ماتم سرا شبهای وحشت زای من
گفتم که با نی سر کنم شبهای هجران تو را
غافل که ناید از دلم در نای من جز وای من
من گوهر یک دانه ام در کوی عشق افسانه ام
خوبان دنیا سر به سر هستند بس شیدای من
گفتم که از کویت روم شاید فراموشت کنم
غافل که در گیسوی تو بند است دست وپای من
فتاح برو در گوشه ای تنها و بی کس جان بده
رفتم نخواهم او شود در این جهان رسوای من
تقدیم به مادرم در سال ۶۵ داراب
سادگی را تو به من دادی یاد
خانه آخرتت باد آباد
مهربان بودن و بد دیدن و دم بر نزدن
همه از مکتب تو یاد گرفتم استاد
شادی و شور و نوا بود و تو با من بودی
یاد آن شادی و شوری که نرفتم از یاد
دستهایم بگرفتی که مرا راه بری
پایم از این ره پر خار پر از آبله باد
بی تو آزاد نبودم شده ام زندانی
کاش من هم چو تو روزی شوم از غم آزاد
چه روز زلالی!
چه روز قشنگی!
چه روز عزیزی!
چه روز غریبی!
هوا مساعد برای گریه کردن
برای غصه خوردن
برای بی تو مردن
ای تنها!
ای غمگین!
ای مجروح!
ببار!ببار!ببار
گرگان سال ۵۲
نگاهم در افق ها تاب می خورد
سیاهی سینه ی مهتاب می خورد
کنار چشمه یاد تو دیشب
خیالم قطره قطره آب می خورد
شیراز سال ۵۴
من گل خشکم
ولیکن عطر و بوی تازه دارم
در سکوت شهر گمنامی
هزار آوازه دارم
عطر و بوی تازه دارم
پانزدهم اردیبهشت ۴۵ داراب
روم زین شهر و می بوسم قد چون سرو یارم را
منم محکوم و وقت مرگ بوسم چوب دارم را
سرا پا آتشم هنگام رفتن وای بر حال دل زارم
مگر مرگ آید و کوتاه سازد این شرارم را
بهار و بلبل و ساقی نمی سازد مرا خوش دل
بهار روی تو خوش رنگ می سازد بهارم را
به من رخصت دهید ای همرهان تا بینمش یک دم
کنم رنگین ز خون دل سر و روی نگارم را
شرار آتش عشقت که در دل می زند شعله
از آن ترسم بسوزاند گل سنگ مزارم را
روم از شهر تو بیرون و اما کی رود از دل
خیال نرگس عاشق کش سیمین عذارم را
چنان با عشق تو مشغول گشتم ای کمان ابرو
که گم کردم در این دنیا کس و کار و تبارم را
شبی در عالم رویا بدیدم عشق خود گفتا
برو دیگر نکن اندیشه شهر و دیارم را
پرستارانه بازا بر سر بالین من امشب
ز روی ماه خود روشن بگردان شام تارم را
تو «فتاح» رو صبوری پیشه کن زین عشق سوزانت
ز دل بیرون بکن اندیشه بوس و کنارم را
داراب ۳۰ شهریور ۱۳۸۳
پشت یک ثانیه
پنهان بودم
تو مرا
دیدی و باور کردی
دستم از ثانیه ها
پر گل بود
چنگ انداخته
پرپر کردی
داراب ۱۵ مرداد ماه ۱۳۸۳
یاد آن روزی که دراعمــاق دل جـــــای تو بــــود
روی چشمم روز و شب گلدسته پـــــای تو بــــود
هر طرف سر می زدم ابری ز ابریشم بــــه پــــا
روی دوشم رشته زلف ســــمن ســــای تو بــــود
وای می کردی اگر امروز می دیدی به خــــواب
وای تو وای همـــه وای همــــه وای تــــو بــــود
ســــالــــها در خانــــه مهـــمان عروســــی غـمم
حکم قتل خانگی با مهر و امــــضای تــــو بــــود
دوختم من جامه ای از شعر و پوشاندم بــه بــــاد
جامــــه ام انــــدازه انــــدام زیبــــای تــو بــــود
موج می زد اشک من طوفانی از غم شد بـــه پا
قایـــقی وارونه در امــــواج دریای تــــو بــــود
می زدم سر را به سنگ و ناله می کردم ز درد
هرکجای خانه را دیدم کـــه مـــأوای تـــو بـــود
می تراشد ســــینه ام فتــــاح غـــم آبـــاد دلـــت
هرکه را دیدم غمـین از غربت نــــای تو بــــود
دوم مرداد ماه ۱۳۸۳ داراب
زمانی ز دنیــــا جدا گشــــته ام
جدا من ز چون و چرا گشته ام
ندیدم به دنیا غریبــی چو خــــود
که بیگـــانه با آشــــنا گشــــته ام
نبیند ریاکـــاری از مـــن زمـــین
که من در هوا بی ریا گــــشته ام
نوایـی ندارم ز آهنــــگ خـــوش
که در بی نوایـی رها گشــــته ام
خدا را ندیـــدم عــــیان در بـــرم
ولیــکن عجین با خدا گشــــته ام
وفا مـن ندیدم به عــــمرم ببــــین
محل ظـــهور وفـــا گـــشـــته ام
بلا گــــر ببـارد بگویــــش ببــــار
که من دســت بوس بلا گشـــته ام
نریزد به جز خون دل از دو چشم
به خونابـــه مــن مبتــلا گشتــه ام
نخواهم سرود و نخواهم نوشـــت
فلج از دو دست و دو پا گـشته ام
ترازو نباشد کـه سنــــجد عیــــار
از این رو که من بی بها گشته ام
داراب ۱۳ تیر ماه ۱۳۸۳
یادی از زاد روز تولدم هفتم تیر ماه :
باز اینحا ماندی و امشب نگاهم مــی کنی
بی گـــناهم من نـگاه بی گناهم مــی کــنی
آمدی امشب که تنها بگذری از دود و آب
ماتمی دارم نگاه اشک و آهــم می کـــنی
می روم با دست خالی از کنــار بودنـــت
آبی از دست تبرک خیر راهـم می کنـــی
مــن پناه آورده ام چندی است در بین شما
شعر تلخی همــــره بار پناهـــم مـی کــنی
کوه بودم در کنارت تکیه بر من می زدی
در غبار ره نگاهی همچو کاهم می کـــنی
بیست و پنجم خرداد ۱۳۸۳ داراب
یــاد تو بــود و تـــن تـــنــهای مـــن
زنده بـــودم روزگـــاری در کفـــن
من سخن گفتن ز یادم رفتــه اســـت
دوختم لبــهای ساکـــت از ســـخــن
گل جدا کــردم ز گلـــبرگ و جـــدا
ریـختم بر پـــای آن گـــل پیروهـــن
دانــه ای پاشـــیدم از گـــل واژه ها
جمع کردم مرغــکان را در چـــمن
تن جدا کردم مــن از تـــن ها جـــدا
شـــکل تـــنهایی کشـــیدم روی تـــن
یاد تو بود و تماشای بهار ای نو نگار
کنج آن باغ قدیمی زیر آن کاج کـــهن
داراب ۱۵ خرداد ۸۳
باد مــــی آید و بـــاران شــــاید
می برد هوش سر باده گساران شاید
دست و پا بسته من کنـج قفــــس
می رود همــره یــــاران شــــاید
آســمان بود و مــــن و تنــــهایی
کردمش شـهر چراغــــان شـــاید
در قفس بال و پرم بستــــه ولــی
می پرم همـــره مرغــــان شــــاید
آب آورد و مــــرا تــــازه نمــــود
ابــــر در کنــــج بیــابــــان شــــاید
ســــینـــه را جایگـــه غـــم کـــردم
تــا شـــوم والـــه و حـــیران شـــاید
برقـــی از عالـــم روحـــانی جـــسم
می کشم مــن بـــه خیـــابـــان شایـــد
من پریشانم و زلف تو پریشان چه کنم
جنگ افتاده میـان دو پریشـــان شـــاید
در بهاری که پر از چلچله نام تو بـود
یاد تو می چکد از بـاد بهاران شـــایـــد
حـــس نایاب ســـــخن دانـــــی مــــــن
خفتـه در موج مــــــزاران شــــــایـــــد
آن سواری که فراسوی خــــرد مــی آید
گوی سبقت برد از جمله سواران شـــاید
داراب ۶ خرداد ۱۳۸۳
شب به ویرانی ویــرانه نـــگاهم نگریـــد
روز افتاده به چاهم چو به چــاهم نـــگرید
آه آوردم و این ناله مـــن پیـش شماســـت
روی آوردن ایـــن نـــاله و آهـــم نگریـــد
بس که در راه عبث چشم به ره دوخته ام
آب در چشم من خسته به راهم نگریــــد
تا ببینیــد سیه کـــــاری آن دیـــو سیـــاه
رفته در شعر من و روز سیاهـم نگریــد
ماه پیداست به آبــادی شعـــرم در شـــب
جای پایی که به جا مانده ز ماهم نگریــد
دانه کاهم و در راه به کوهــی خــــوردم
کوه افتاد و شما قــــدرت کـــاهم نگریـــد
داراب سال ۸۲
زبری دست من از سختی داس و تبر اســــت
نرمی دست تو از غارت بس سیم و زر است
دامــــن نام تــــو آلـوده بدنامــــی هــــاســــت
دامن پاک من از خون دل و دیده تـــر اســـت
سنگ ها می خورد از کودک ولــگرد زمـــان
هر درختی که وجودش همگی بار و بر اســت
شور و شر کرده به پــا قـــصه مظلومـــی مـــا
گوش های کر تو غافل از این شور و شر است
خون دل می خورد از مردم دون پرور پســـت
هرکه چون من سر و کارش به حیا و هنر است
هر سحر باد صــبا می بـــردم تا بـــر دوســــت
این همه از برکات خـــوش بـــاد ســـحر اســـت
سر خود را به کـــف دســـت به دشـــمن دادیـــم
آنچه در مذهب ما نیست بهایــــیش ســـر اســـت
بــند و زنــــجیر بـــه پـــا بســـته مـــا باز کنـــید
این همه بند کـــه شایســـته شـــیران نــر اســـت
داراب ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۳
باز تنهایی صدایم می کند
بند زندان یاد پایم می کند
عدل بی انصاف برد از من قرار
تا نمیرم کی رهایم می کند
سینه را دادم به دست ناله ام
ناله را دانم دوایم می کند
لاله صحرا چو بیند ناله ام
شب ز سوز دل دعایم می کند
باد تا هستم در این زندان به بند
گوش بر شکر خدایم می کند
چون بمیرم در قفس صیاد من
شاخه ای گل خون بهایم می کند
من کلامی تازه دادم بر زمان
این کلام آخر فدایم می کند
جای بی جایی نباشد جای من
جای این بیهوده جایم می کند
با عروس شعر می خوانم به بند
حجله زندان سرایم می کند
بی بها گشتم در این بیهوده شهر
بی بهایی بی بهایم می کند
انتهای سبز در مادون سرخ
رخنه بر بی انتهایم می کند
رنگ ریز عاقبت اندیش غیب
رنگ بی رنگی ردایم می کند
چهاردهم اردیبهشت 83 داراب
آخر زمان طاقت من طاق می شود
وقتی سکـــوت شهره آفاق می شود
با دستبند حــوادث دو دســـت مـــن
بر سینه ام نهاده و سنجاق مـی شود
زخم عمیق کینه در اطراف قلب مـن
با صیقل زمانه چـه براق می شــــود
در کاروانسرای زمین جای من نبــــود
یک شب برای تجربه اتراق می شود
تا یادگار بماند از این خســـته پیش تو
برگی به دفتر غزل الحــــاق می شود
اوراق درد من افسوس کـس نخوانـــد
اوراق بی ثمر همه اوراق مـی شـــود
ماندم اسیر و رفتن من در سکوت مرد
با پای بسته رفتن من شـــاق می شـــود
فتاح ببین که بره شــــعر تو بی شبـــان
بر دوش بـــاد وارد ییــــلاق مـــی شود
مرداد ۷۹ داراب
روزی که زمین حاج گم شد
از بی خبری راهی قم شد
بگرفت ره دیار مجنون
می زد ز گناه خیمه در خون
گفت این چه ولایتی است بلخ است
اوقاتم از این دیار تلخ است
من حاجیکی عیال وارم
راکد شده از نزول کارم
هرجا که دو نبش بینم از دور
یادی کنم از دو نبش منصور
دیوانه من از مرگ زمینم
در کوچه غم گوشه نشینم
بنما فرجی به حال زارم
از مرگ زمین تعزیه دارم
بردند مرا دیزی و کاسه
بی کاسه دلم در التماسه
من هرچه یتیم بوده کشتم
آذوقه نهاده روی پشتم
من بیوه زنان به خار بستم
خود را به سر مدار بستم
من مال خدا و خلق خوردم
کس پس نگرفت دستبردم
من ( عارف ) دون به بند بستم
شادم که ز هر گزند رستم
ای وای که بستنش خطا بود
او پرتوی از ذات خدا بود
اکنون شده ام ضعیف و لاغر
در خون خطا شدم شناور
این عاقبت دراز دستی است
کیفر اثر نظام هستی است
نوروز ۸۳ داراب
من قرار است که فردا بروم
دوستانم همه دورم جمع اند
باد و مهتاب و سکوت
همه دورم جمع اند
عکسی از پنجره بسته دیوار تنم
تا ابد روی دل مردم تنها باز است
در اتاقم مهتاب
زیر گلهای پتو
لای تنهایی من در خواب است
سال نو آمد و رفت
هیچکس دست من خسته به گرمی نفشرد
جز مهتاب
این شعر را در دی ماه ۶۶ در داراب و بعد از استعفای خود از کار دولتی خود سرودم و تقدیم دوستان و همکارانم می نمایم که مرا با سردی از خود رنجانده و باعث گردیده اند که من نتیجه سی سال تحصیل و سابقه خدمت خود را ندیده گرفته و بدون گرفتن ریالی از سر راه آنها کنار روم و این شعر نیز تضمینی از یک غزل معروف استاد شهریار بوده که یک بیت از آن نیز در شعرآمده که من با علامت پرانتز آنرا مشخص نموده ام و تقدیم دوستان و بینندگان خوبم می کنم . امیدوارم مورد قبول افتد :
دشمن مجال نیافت که رفع خطر کند
تیر قضا و حادثه از دل به در کــند
خاری و سد راه دلیران گرفتــه ای
این نظم نامه تو را خـــوارتر کنـــد
با پاک در ستیز نشو ای دشمن پلــید
ترسم تو را به ثانیه از در به در کــند
ما آتشیم و بر سر دزدان فــتاده ایـــم
بادی وزد که آتش ما شعلـه ور کـــند
« دیدی که خون ناحق پروانه شمع را
چندان امان نداد که شب را سحر کند »
آتش فتاده به هستی مردم در این دیـــار
کو دیده ای که بیند و زنگ خطـــر کنـــد
من راضیم به ظلم و تجاوز به حق خویش
ترسم که روزگار از این هم بدتـــر کنـــد
فتاح اگرچه گوشها شنوا نیست درزمین
گویـــم صـــبا که عالـــم بالا خـــبر کـند
این شعر را در نیمه دوم بهمن ماه ۸۲ در داراب سرودم و تقدیم تمام دوستان بیننده خود می کنم گوارای وجودشان باد دست پرورده تنهایی من :
همره تنهایی خود میروم ازاینجا
باد سحر می بردم سیرم از اینجا
بار ســفر بســــتم و آمـــاده رفتن
در قفسی ساکت و دلگیرم از اینجا
بهر گناهی که نکردم من و تقصیر
توبه کنم توبه تقصـیرم از اینـــجا
یاد جوانی کنم آنجـــا که نکـــردم
حال که من پیر و زمینگیرم از اینجا
دست دلم گیرم و این کودک محزون
می برمش ناله شبگـــیرم از اینــــجا
در قفــسم بـــاز و نباشــــد اثـــر من
جای گذارم غل و زنجیرم از اینـــجا
کلبه ویـــران نـــپذیرد گـــل تعــــمیر
خانه بی حاصل و تعمیرم از اینجـــا
گرگان اسفند ماه ۱۳۵۲
یکی از دوستان در زمان دانشجویی در سال ۱۳۵۲ که در خوابگاه دانشکده منابع طبیعی با من بود و بسیار هم با هم صمیمی بودیم از من خواست که چون در شهرستان بم در استان کرمان قصد ازدواج دارد قطعه شعری برای دعوت کارت عروسی برای او بسرایم من هم قطعه زیر را سروده به او دادم ولی اگر می دانستم سی سال بعد بم با خاک یکسان می شود شاید شعرم به صورت دیگری سروده می شد حال نمی دانم آن دوست خوب و خانم خوب و مهربانش و بچه های دوست داشتنی اش زنده اند یا فوت نموده اند . اگر فوت نموده اند یاد و خاکشان معطر باد و تنها حرف قشنگ و زیبا می تواند معرف یادشان باشد :
شنو پندی ز من در زندگانی
مشو پا بند این دنیای فانی
شنیدم قصد داری زن بگیری
گمان دارم که از جانت تو سیری
رها هرگز مکن آزادی ات را
مده از کف تو گنج شادی ات را
زنان دست پرت را دوست دارند
به دست خالی ات کاری ندارند
ز دستت گر بریزد گوهر شعر
نمی آرند بهرت ذره ای مهر
به روی عشقشان پا می گذارند
تو را با غصه تنها می گذارند
خلاصه جان من از زن حذر کن
خیال و فکر زن از سر بدر کن
منم مثل تو روزی شاد بودم
شناگر در فضا چون باد بودم
ولی از بخت بد تیر نگاهی
به این ویرانه قلبم کرد راهی
همه شب بینمش پیوسته در خواب
که می پاشد به رویم عطر مهتاب
خلاصه عشق او بر من اثر کرد
مرا از راه دانایی به در کرد
بسی شب ها که با من هم نفس بود
نه چون امروز، روحم در قفس بود
هوا آرام و صحرا شاد و سرمست
دوان بودیم با او دست در دست
به انگشتش بنفشه شانه می کرد
دو چشمش کار صد پیمانه می کرد
پس از چندی گذشت از آشنایی
بزد بر سینه ام سنگ جدایی
جدایی را بنا کرد و خطا کرد
مرا با درد هجران آشنا کرد
داراب دوم مرداد ماه ۱۳۴۵
ندارد جغد در ویرانه این تاریک شبهایی که من دارم
نمی گوید ثنایش هیچ کس جز این دو لب هایی که من دارم
همه شب تا سحر چــون کــوره مـی سوزم ز هجــرانش
طبیبا کی توانی داد تسکین درد و تب هایی که من دارم
کـــدامین باغــبان از نخــــل خـود دســتی تهــی دارد؟
که می گیرد ز نخل قامتش شیرین رطب هایی که من دارم
نیم مـــن لایـــق باغـــت درخــــت تاک بـــی برگـــم
نمی سازی شـــراب از این عنــب هایی کــه من دارم
طـــرب آهســـته می گــرید درون کــوچـــه شعــرم
که در ماتـــم بود هر شب طـــرب هایی کــه من دارم
کسی گر همچو فتاح مست و بی پروا نشیند بر سر آتش
بــه چـــشم خود ببیند ســوز و تب هـایــی که من دارم
تقدیم به هموطنان آواره از زلزله بچه های خوب کویر که با خشم آن در سطح زمین سال ها سوخته و ساخته اند و زمین مست و بی رحم در عمق به سطح نیز به آنها حمله نمود و طومار زندگی آن عزیزان سخت کوش را در هم پیچید و اشک تاریخ را تا ابد روان و جاری ساخت . برای روح پاک عزیزان از دست رفته طلب آمرزش و برای بازماندگان سخت کوش آن دیار مصیبت زده صبر و سخت کوشی بیشتر در مقابل طبیعت سخت و رام نشدنی آن دیار آرزومندم . فتاح بحرانی
شنبه ۶ دی ۸۲ داراب
مصیبت نامه بم بود
زمین تشنه با خونابه درهم بود
خدا هم در کنار نعش ها
با مردم آواره درغم بود
شب نم
بوسه می دادم
به نمناکی وجدان ها
چو دیدم
نرگسان خفته
در دامان شبنم بود
کویر از غربت مردم
سرش بر زانویش خم بود
زمین مست از مستی
مسیرش گنگ و مبهم بود
برای ماندن طفلان
چه فرصت دادنی کم بود
لب خشک کویر از اشک غم نم بود
مصیبت بود و غربت بود و ماتم بود
بنازم عهد مردم را
که با غربت نشینان سخت محکم بود
دو چشمم گریه کن
از بهر تو دریا فراهم بود
دلم بر ساحل غم بود
و جای شعر گریانم
میان آن مصیبت دیدگان کم بود
چه زیبا همتی در بین انسان های عالم بود
ببار ای چشم من
بارش برای زخم مرحم بود
داراب دی ماه ۸۲
گذشــت آنکه مـــرا جای کنج زنــــدان بود
خوراک روز و شبم درد و داغ هجران بود
کنون که می روم از شهر دردها ای کاش
به جای غصه لبم همچو غنچه خندان بود
چه حــرف ها که شنیدم ولـــی ننالیدم
چرا که دور زمان بر مراد نادان بود
در آسمان دو چشمان بسته بر در من
به انتظار تو دیشب ستاره باران بود
به عمق جنگل شعرم به جای نغمه ساز
طنین ناله جانسوز گوشه گیران بـــود
زمان گشود و رها کرد دست بسته من
به پای بسته من بندی از امیران بود
نمانده ظلم و نماند به روزگار دراز
به یادگـار نوشتیم و پند پیران بــود
سروده شده در شب ۳۰ آذر ماه به مناسبت شب یلدا داراب
طول شب
تنها خزیدم
در شکاف
یاد تو
وه چه زیبا بود
جایم
در خراب آباد تو
آبان ماه ۱۳۴۵ شیراز
درختی خشک و عریانم کجا بیم از خزان دارم؟
به صحرای جنون تنها و بیکس آشیان دارم
فرو افتاد و خشکیدند شاخ و برگ امیدم
فغان و ناله ها امشب من از این آسمان دارم
زمین وا مانده از بیهودگی در پشت افکارم
به یاد عزت بکری که من در کهکشان دارم
چو با بی خانمانی عادتی دیرینه من دارم
سرودی خوش برای مردم بی خانمان دارم
طبیعت از نوازش کی کشد دستی به دستانم
از او درد و غم و ناکامی و هجران نشان دارم
غم بیچاره کی غمگین کند مرد توانگر را؟
چو من خود بیکسم پیوسته غم بر بیکسان دارم
اگر چه بیکس و چون گردبادی خانه بر دوشم
و لیکن در غرور و سرکشی طبع شهان دارم
گذشته کاروان عمر و فتاح غافلی از او
به جا موی سپید و ماتم از این کاروان دارم
پانزدهم آذر ماه ۸۲ داراب
زخم ها خورده زمین
از پی نامردی دهر
شهرها مرکز دردند
و با مردم قهر
من تو را پاک
از این خاک
برون خواهم برد
سوی افلاک دگر
غیر زبون خواهم برد
پر زد آن باد سبک سیر
و مرا با خود بود
داراب ۲۵ آبان ۸۲
سطلی از حادثه
پر کرد زمان
ریخت بر ساقه نمدار پر از خلوت من
یادبودیست که از درد در آن کاشته اند
آمبولانسی است
که تنهایی من را
به فضا خواهد برد
امشب از پنجره باغ مرا خواهد برد
بر خلاف هر روز
پای من دوخته بر پنجره کوچک دیوار اتاق
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گریه می کردم غمم را پاک می کرد اشک من
غربتم را شانه می زد خاک می کرد اشک من
مهر ماه ۸۲ بیمارستان
چهار روز است که در درد خودم غوطه ورم
خون غم در فوران است در اطراف سرم
لکه خونی که فرو رفته به پیراهن بیماری من
می کند ناله و فریاد چه شد همسفرم
در اینجا من بی مناسبت نمی دانم که تشکری از کلیه دوستانم که در انجام اعمال جراحی و بعد از عمل با دقتی انسان دوستانه به مداوای جسم درهم کوفته ام پرداخته اند تشکر نموده و از آنها قدردانی کنم و خدا را ناظر اعمال خدایی آنها بدانم :
۱- از استاد فرزانه دکتر کریم واعظ زاده ( استاد دانشگاه شیراز) که با پنجه های سحرآمیز خود جراح اولیه من بود .
۲- استاد فرزانه دکتر محمد مهدی شفیعی که بعد از عمل اولیه جراح دوم من بود و ایشان با حذاقت و استادی بشردوستانه ای به مداوای درد دوم من که از جراحی اول حاصل شده بود اقدام فرمودند . به هر حال تن دردکشیده و دردمند من که سالهاست با درد آشناست طعم دردی دیگر را چشید که هنوز هم از آتش آن درد می سوزم و امیدوارم با دعای دوستان بهبودی یابم در پایان از دوست و همشهری عزیزم ریاست محترم بیمارستان
با تقدیم احترام جان نثار شما فتاح بحرانی
شیراز تیر ماه ۱۳۴۵
گلنار می گوید:
شبی گلنار در بستر فرو خفت
به مژگان اشک بارید و چنین گفت
غمی عشقی بسوزد استخوانم
کجا پنهان کنم سوز نهانم؟
سراسر سینه ام گلگون ز خون است
کجا داند کسی حالم که چون است
همه روزم سیه چون شام بادا
سراسر سینه ام خون فام بادا
خدایا امشبم را روز گردان
مرا چون بخت او پیروز گردان
خدایا با تو است امشب خطابم
که در عشقش همه در پیچ و تابم
برون کن از دلم این عشق جانسوز
به تنگ آرد مرا این شام و این روز
خداوندا عطا کن صبر بسیار
پرستاری نما این قلب بیمار
شبان روزان دلم در آه و زاریست
همه شب کار من بیمار داریست
منم دوشیزه ای معصوم و غمناک
نگیرم دل ز او جز در دل خاک
منم محنت کش گم کرده راهی
غمم از گردش چشم سیاهی
دو چشمانش شراب هستیم داد
لبانش آفت سرمستیم داد
کمان ابرویش چون تیر اثر داشت
سرو رویی که آن نازک کمر داشت
خداوندا تو دیدی زاریم را
غم و درد و تب و بیماریم را
خداوندا نکردم من گناهی
که دل دادم به چشمان سیاهی
خداوندا بگیر از من دلم را
و یا آسان نما این مشکلم را
خداوندا تو سهراب آفریدی
دو ابرویش چو محراب آفریدی
خداوندا تو او را کرده ای طاق
ز رویش خیره گشته روی آفاق
به دست غم سپردی قلب زارم
ز دست او سیه شد روزگارم
از زبان سهراب :
چو سهراب این شنید از غم بر آشفت
به زاری با خدای خود چنین گفت :
منم دل داده ای از درد خسته
که از غم بر دلم گردی نشسته
تو رحمی بر دل مجنون ما کن
تویی مشکل گشا دردم دوا کن
رخ او را تو زیبا آفریدی
برای آفت ما آفریدی
همه روزم چو مویش تیره گشته
غم عشقش به جانم چیره گشته
جز او دیگر نخواهم کس در این شهر
به جز او کس نمی بینم در این دهر
ندارد ساعتی این دختر آرام
که از معشوق گیرد لحظه ای کام
من و او هر دو از یک چشمه آبیم
من و او هر دومان در پیچ و تابیم
من و او هر دو از یک جرعه مستیم
حجاب عشق خود را ما شکستیم
شنیدم آمده بیرون ز خانه
به عزم سیر در دشت و کرانه
دوان آهسته بر سویش دویدم
لب چشمه به محبوبم رسیدم
تنی چون گل به دست باد داده
به فتاح شاعری را یاد داده
برون کرده ز تن زرین جامه
که وصفش کی برون آید ز خامه
سراپا قامتش چون نور بودی
دو چشم من در آنجا کور بودی
در گلشن به رویم باز می گشت
چو آن نازک بدن در ناز می گشت
بیامد آن بت طناز در پیش
مرا با ناز خود می کرد دل ریش
مرا انداخت اندر دامن خود
برون کردم ز تن پیراهن خود
لبانم را نهادم بر لبانش
سراپا بوسه دادم تا زبانش
دو تایی مست بودیم از غم عشق
روان بودیم هردو در پی عشق
دو دستش حلقه بر دور تنم بود
طناب گیسویش بر گردنم بود
شبانگاهان که عزم آمدن شد
مرا زهر فراغش در بدن شد
از آن دیدار نیک شامگاهی
ندیدم دیگرش حتی به راهی
من او هر دو با عهد کردیم
که حتی لحظه ای بی هم نگردیم
زمستان سال ۷۷ اسارتگاه عادل آباد شیراز و به یادبود آن شب بارانی در دی ماه که مادر مهربان ابر اسب سپید شعرم را با لالایی خود به روی دستانم به خواب برد:
باران چه خوش می باردش امشب روی احساس بلندم
با یاد رویت در دل امشب کرده ام روشن چراغی
گر وا کند صیاد قفل این قفس را
من خود در زندان به روی خویش بندم
مرداد ۴۵ شیراز
شانه گشتم روی چین زلف زیبایت نشستم
شمع سوزانی شدم درتیره شبهایت نشستم
تا مرا هر لحظه از مژگان به دامان برنشانی
اشک غم گشتم درون چشم شهلایت نشستم
تا که از لب های میگون تو دل کامی بگیرد
جام می گشتم به روی لعل لبهایت نشستم
زیر آن کاج کهن در گوشه باغ قدیمی
رفتم و با اشک خونین بر سر جایت نشستم
به یاد شب های همیشه چون روز برلین
نوامبر ۱۹۸۵ برلین . آلمان شرقی
مادر بده پیامی بر باد ده تو تربت
اینجا صدای زارم بگرفته رنگ غربت
می میرم از فراغت با دست خالی از تو
کس نیست تا بگرید اینجا برای مردتش
سحرگاه روز ۲۵/۶/۸۲ داراب
زیر تنهایی من
خطی بکش
بر باد ده زلف
پریشان سخن را
پشت زندان کلامم
آفرینش مات مانده
پای لحظه زخم خورده
بی نهایت
تا ابد
هیهات مانده
عده ای از بینندگان خوبم چه از ایران و چه از خارج از ایران گله مند هستند که چرا من دیر دیر شعر به سایت می دهم حق با این عزیزان است همان طوری که قول داده بودم خوشحالم که زنده ام و توانستم به قولم عمل کنم و این قطعه را تقدیم به دوستان بسیار عزیز خود کنم:
شهریور ماه ۸۲ داراب
عکس تو روی کمد غرق غبار است هنوز
خار بر چشم من خسته سوار است هنوز
دوش از اشک پی عکس تو جا می زده ام
دیده ام زان می دوشینه خمار است هنوز
پای عکس تو عجب ثانیه غم می بارد
چرخ گردون زمان ثانیه بار است هنوز
هرکه را تاب تماشای بلندی باشد
تن صد پاره من بر سر دار است هنوز
با بهار از بر من رفتی و تنها ماندم
لیک از بوی تو این خانه بهار است هنوز
پر کند اشک من آن گودی سبز و غمناک
جای پای تو که در زیر چنار است هنوز
جای خالی تو اکنون بر تنهایی من
شبه گنگی و یک نقطه تار است هنوز
می کنم حمل و برم تا به گلستان سخن
روی دوشم که دو صد فاجعه بار است هنوز
عاشق زار ببین در طلب روز وصال
بهر جان دادن خود لحظه شمار است هنوز
جمعه ۲۲ مهر ماه ۴۵
در بهار زندگی چون بلبلی اندر خزانم
سر به زیر پر کشم تا قطره اشکی فشانم
در تمام عمر من هرگز به خود شادی ندیدم
وقت جان کندن بود آنگه که بینی شادمانم
اشک از چشمان بی احساس جلادم بر آید
بعد مرگم گر بخواند گوشه ای از داستانم
من اگر نالم ز بخت تیره خود ناله دارم
کار گردون و زمانه نیست گر من بی نشانم
ازپریشان حالی و ناکامی و بی تابی من
دشمنان خوشحال و ریزند اشک حسرت دوستانم
این تو هستی زهره که اندر ظلمت شب های بی مه
خندی و از شوق ریزی بوسه هر دم بر لبانم
به یاد شیراز شاد و جوانی نا شاد من سال ۴۷
مپرس از من نشان عیش و نوش زندگانی را
که در پای پری رویی تبه کردم جوانی را
نبینی دیگر اندر چهره ام آثار شور و شادمانی را
گل پرپر شدم از دست دادم عطر و بوی آن زمانی را
کنون از دست بیداد زمان آماج غم گشتم
تنی درد آشنای رنج و حرمان و ستم گشتم
خوش آن شب ها که از ناکامی و هجران جدا بودم
سراپا عشق و شور و شادی و مهر و صفا بودم
برای گل رخان صیاد با مهر و وفا بودم
میان شاعران من گوهری بس پر بها بودم
به سبزه درس سبزی داده در آن سوی آبادی
کجا شد یارب آن شب های سبز سبز دلشادی
چه شب هایی که روی سبزه ها با او سحر کردم
در آغوش او باز و ز خود قطع نظر کردم
به اشعار تر بر سینه سنگش اثر کردم
خیال هر کسی جز روی از سر به در کردم
چه شیرین بود زیر آب چشمه چون ماهی خزیدن ها
میان کوه و جنگل همچنان آهو رمیدن ها
در آن بستان تو زیبا سرو ناز و یاسمن بودی
به صد افسون و دلداری تو با من در سخن بودی
خدا داند چه شادی ها نمودم چون تو با من در چمن بودی
نشاط انگیز و جان پرور چو عطر نسترن بودی
نسیم شامگاهی با دو صد شوخی و طنازی
مدام آهسته می کردی به تار گیسویت بازی
به یاد آرم که وقت رفتن من گریه ها کردی
پریشان گیسویت کردی گره از زلف وا کردی
به پایم اوفتادی زار و از بهرم دعا کردی
بسوزی ای زمان ما را چنین از هم جدا کردی
سحر بود و من و بوی شب هجران
تو و یک ساقه گل دار تنهایی و سرگردان
تهران ۹ مرداد ماه ۸۲
غربتی دارم در این دنیای دون
کی توانم از خودم آیم برون
ریشه اندیشه دارم در وجود
مشکل است آنرا که سازم سرنگون
داراب تیر ماه ۸۲
یکی از بیننده های خوبم که خانمی است از کلن( آلمان ) ضمن تائید سایت پیشنهاد فرمودند که در سایت کمبودی حس می شود و آن کمبود همانا جای سبز حضرت علی در سایت می باشد و به من پیشنهاد نمود که شعری درباره این مرد جاودانی تاریخ سروده به سایت بدهم. پیشنهاد بسیار جالب و منطقی بود من نیز برای رضایت این دوست خوبم و رضایت همه دوستان «علی» که در سراسر دنیا بیننده این سایت هستند شعری در وصف این ابرمرد تاریخ سروده تقدیم این دوستم و همه علی دوستان می کنم و در ضمن از این دوست خوبم تشکر می کنم که موضوع خوبی را به من یادآوری کرد و نیز از همه هموطنانم که بیننده من هستند استدعا می کنم ضعفهایم را به من گوشزد فرمایند با تشکر فراوان فتاح بحرانی:
فضای خانه عدل تو می برد هوشم
بیا علی که ز عدل تو من فراموشم
به جرم پاکی بکری که از تو بردم ارث
ردای دربه دری حاکم است بر دوشم**
هزار سال گذشت و نیامدی ای گل
خدا نکرده مگر کرده ای فراموشم
نمانده آب تحمل به دیگ هستی من
به آتشی که به جانم فتاده می جوشم
به پای بی گنهم بندها به پا دیدم
بیا و دست بکش روی زخم پاپوشم
به هوش بودم و هشیار تا سحرگه من
کنار چشمه یاد تو سخت مدهوشم
برای گفتن درد هزار همچو منی
هزار نکته به جولان نهاده خاموشم
به چاه خشک یتیمان سری زدم دیشب
صدای ناله زارت شده هم آغوشم
** منظور از ردای در به دری لباس بی گناهی زندان است**
در کویر سینه ام بذری که دادی کاشتم
خون لخته گشته از روی دلم برداشتم
روح بی سامان خود را من جدا کردم ز درد
پرچم نام تو را بر روی آن افراشتم
داراب سال ۷۹
ز رنگ نقره ای گریه جاده غمگین است
تمام سطح خانه پر از ماجرای تلخ من است
خانه هوای دعوت به خیابان را دارد
و آهنگ تلخ و دلنواز پای عابر
قانون ظلم را به سخره گرفته است
خانه تاریک است
بارانی از سنگ می بارد
و خانه ام را زیر رگبار گرفته
و تنهایی مرا زیر آوار خانه ام دفن می کند
مرا به خانه چه حاجت؟
که خیابان خانه من است
و من در خیابان
مردم را بیشتر خواهم دید
و آنها مرا بهتر خواهند شناخت
و من هنوز صدای گریه
مخروبه های خانه می شنوم
و مادرم که بر احوال حوض خانه می گرید
و ثروتی کلان
تنهایی مرا دفن می کند
سال ۷۴ داراب
یادش بخیر شبهایی که گرفتاری و دل مشغولی کمتر بود با بچه ها دور هم جمع می شدیم و از هر دری سخنی و از هر سخن شعری آفریده می شد بچه های شاعر و شعردوست داراب انجمنی تشکیل داده بودند به نام انجمن بهار که هر از ۱۵ روز یک شب تشکیل می گردید و بچه ها سروده های خود را قرائت می کردند و قطعه و یا شعری که در مورد اشعار یکدیگر سروده بودند می خواندند. در بین آنها من یکی را منجمد نموده که به نظرتان می رسانم:
یکی از دوستان به نام آقای داوودی دو رباعی در مورد اشعار من سروده و به من داد که در آن نسبت به شعر من کمی غلو فرموده بودند و من در جواب او نیز قطعه ای سروده به ایشان تقدیم داشتم. قطعه اول:
فتاح که به شعر خویش استاد من است
رونق ده و روشنگر این انجمن است
در جام شراب شعر می پاشد او
چون سعدی شیراز شکر در سخن است
قطعه دوم:
احسنت خدا به شعر تو بحرانی
ای حسن تو حسن یوسف کنعانی
در انجمن بهار پاینده تویی
این حسن خدا کرده به تو ارزانی
من در جواب این دوست عزیز قطعه ای سروده و به ایشان تقدیم داشتم که ملاحظه می فرمایید:
تو داوودی رفیق هم صدایم
سرودی چند بیتی از برایم
نیم من لایق وصف تو ای دوست
نمی گنجم من نادان در این پوست
سال ۷۷ داراب
خواب دیدم شبانه ای بسیار
خواب آشفته بودن بازار
خواب دیدم که جمع دانایان
سربه زانو نهاده و بیمار
خواب دیدم که دست درویشی
نقش هیچی کشیده بر دیوار
خواب دیدم که لاشه نامم
می کشیدند زیر گرد و غبار
خواب دیدم که دوستان قدیم
دشمنانی شدند در رفتار
خواب دیدم که دست آتش و باد
یکه تازند بر همه گلزار
خواب دیدم که ابر می گرید
روی نعش شبان تیره و تار
خواب دیدم که نعش مظلومی
خشگ گردیده روی پیکر دار
خواب دیدم که قاضی و مفتی
هر دو خنجر به دست و کج رفتار
خواب دیدم که مادرم می گفت:
پسرم بار خود زمین نگذار
خواب دیدم که روح نازک من
می زند پر به سوی خلوت یار
در کویری که بود خلوت من
خواب رفتم به زیر چتر چنار
بهار ۶۱ شیراز
سال ۶۱ و ۶۲ را من نقطه اوج دربه دری و بی سامانی خود می دانم در این سالها در شیراز زندگی می کردم. در نزدیکی خانه ما مطب خانم دکتری بود به نام شهناز . ق برای تسکین آلام خود به ایشان مراجعه نمودم ایشان مرا در زیر چتر حمایت عاطفه بی شائبه خود قرار داده به طوری که من بدون مصرف هیچ دارو و دستوری شادابی و طراوتی تازه یافتم مدت کوتاهی بعد از آشنایی با وی ایشان از ایران مهاجرت نمود و به آمریکا رفت قطعه شعری به نام "می تکانی تو ز غمها تن را " که برای ایشان سروده بودم به صورت نوار کاست همراه با موزیک و صدای خودم آنرا به عنوان بدرقه راه به ایشان تقدیم نمودم تا به قول فروغ چیزی به او بدهم که ابدیست:( تنها صداست که می ماند ) نمی دانم او اکنون صدای مرا دارد یا باد آنرا همراه برگهای خزان برده است؟... هرکجاست یادش معطر و نامش متبرک باد.
به مطب خانه خود
که به اندازه یک دنیاییست
تو به اندازه صد سال عبادت
عظمت آوردی
تو به پاکی چو حریر
مهربان همچو نسیم
با طراوت چون باغ
با سخاوت چون ابر
گرمی و روشنیت چون خورشید
خواب آور چو بهار
که به چشم تر من خواب آری
در مسیحا دمیت عیسی ای
سر به زیری چو درخت
چون درختی پربار
وسعت سایه تو تا ابدیت پیداست
زیر آن سایه سبز
روح سرگشته من
یاد بگرفت
که آرام بگیرد شب و روز
تو به تاریکی غمخانه من نور حلاوت دادی
من به ویرانی ویرانه خود
معترفم
تو بنا کرده ای از نو من را
می تکانی تو ز غمها تن را
تو بزرگی شهناز
گرگان بهمن ماه ۵۱
من اینک نیک می دانم
صدای پر طنین کاج های شاد جنگل را
همه در بین خود نجوا کنان
نام تو را تکرار می کردند
آری
درختان نیز هوشیارند و می دانند
نام بکر و شیرینت
فقط نام تو را تکرار می کردند
گرگان اسفند ماه ۵۲
دیشب من و خیال
همراه با کبوتران سبکبال آرزو
پر می زدیم
تا به سوی کهکشان رویم
در بین راه
برخورد می کنیم
به باغ خاطره انگیز قبرها
در موج قبرهای سرد
که در باغ جاودانی تاریخ خفته اند
یک گل از میان گلستان قبرها
نامد مرا به نام
با ناله ای که در گلو خفه گشته است
فاش می سازد
ما را به جرم آدمیت بیش ازحد
در قلعه های دوردست فنا
تبعید کرده اند
شیراز مرداد ۴۵
چون اشک سحرگاهی از چشم ترم رفتی
با می شده ام همدم تا از نظرم رفتی
یک چند چو جان بودی هرشب تو در آغوشم
دیدی چو بلا بارد شب ها به برم رفتی
دوران خوشی هرشب بالین سرم بودی
امروز که سنگ غم بشکسته پرم رفتی
در عصر فضا یاران مشتاق زر و سیمند
دیدی چو ز زر نبود دیوار و درم رفتی
یک ذره هنر از من هرگز نخرند اینجا
بنشستی و چون دیدی اهل هنرم رفتی
شب ها ز غمت فتاح خون بار بود چشمم
اکنون چو ز هجرانت خون شد جگرم رفتی
گرگان فروردین ۵۲
آی شبنم ها که صحرا در غم مرگ شما
بر تن نموده جامه غم را
آی شبنم ها
که دیشب تا سپیده
روی دوش سبزه ها
آوای جان بخش
حیات جاودانی را
به لب تکرار می کردید
آی شبنم ها که دیشب دختران مست و خواب آلوده
این آسمان لاجوردین
بوسه های آخرین دیدار را روی شما می ریخت
شما غافل ز فردا
شما غافل ز دریای خروشانی
که در هر ذره ای از نور خورشید است پنهان
شما غافل که فردا
در میان پنجه های زیر دست آزار این خورشید
با سکوتی جاودان پیوند مطلق می زنید
ولی من نیک دانستم
صدای شیون
نو رسته های داغدار دامن صحرا
که با آوای جانسوزی
غمین تکرار می کردند
ما انتقام خون
شبنم های بیکس را
به هر صورت که باشد
از تو ای خورشید می گیریم
مرداد ۵۲ شیراز
حقیقت تلخ است ولی باید آنرا پذیرفت سر انجام آغاز زندگی هر موجودی مرگ است ولی مرگ زودرس آن هم برای کسانی که چراغ هستی خود را می سوزانند تا روشنی راه دیگران شوند واقعا ماتم زاست این قطعه را در سوگ برادرم " دکتر بزرگ بحرانی " استاد دانشگاه شیراز که عمر خود را وقف دانش و دانشجو نمود سروده ام و تقدیم به دو دخترش " ارشیا و کروشا " که مقیم آمریکا هستند می نمایم:
ارشیا غرق در دنیای بازی
ساده دل چون مرغ دریایی
فضای روح او اشباع از مهر پدر
غافل که امشب نیست بابا
در کنار میز تحریرش
که برخواند برایش
داستان گرگ و مرد و بره پیرش
و او غافل
که چشمان پشیمان خدا
دنبال او
هر لحظه ای
اشک پشیمانی به روی خاک می ریزد
خدا در آسمان بنشسته غمگین است
سرود آفتاب امروز
در سوگ خدا بس سرد و سنگین است
چراغ آسمان امشب چرا بی نور می بینم؟
درون چشم مردم
هاله ای از گور می بینم
صدایی آشنا
از کهکشانی دور می بینم
که می گوید:
بخواب ای آنکه با باران علمت
در کویر سینه دانش پژوهان؛ چشمه های خفته را بیدار می کردی
سال ۶۷ داراب
من اکنون باز می آیم
در گلخانه دیدار را وا کن
که من مشتاق دیدارم
و اکنون باز می آیم
من از قصر بلور
شعرهای حافظ شیراز
می آیم
و با صد خاطره صد راز می آیم
من اکنون با می آیم
داراب سال ۶۷
من از من بودن خود سخت دلگیرم
دلم خواهد که چوپانی شوم
در گوشه صحرا
بخوانم من سرودم را میان جمع چوپان ها
و شاید اولین ابرم
که روی صخره های خشک می بارم
شده باریدن بر صخره
در هر روز و شب کارم
نام پاک پدرم روی علف ها مرده
بره شعر من آن تازه علف را خورده
میان باغ من و باغ سبز خدا
کبوتران همه دانند
یک وجب راه است
سال ۷۶ داراب
گذشت آنکه مرا جای کنج زندان بود...
چه زجرها که کشیدم ولی ننالیدم
دی ماه ۷۷ داراب
با شما می گویم امشب حال زار خویشتن
قصد دارم ترک گویم من دیار خویشتن
بر نچیدم در جوانی غنچه ای از باغ وصل
تا به تاراج خزان دادم بهار خویشتن
نیست بر خاک شهیدان حاجت شمع و چراغ
شمعم و می سوزم امشب در مزار خویشتن
عشق را در مکتب عرفان بیاموزد ز من
هرکه چون من عاشقی سازد شعار خویشتن
همچو شمعی پای تا سر جمله آتش گشته ام
می کنم دردانه اشکم نثار خویشتن
دیگران با دام و زنجیر آورند آهو به چنگ
با قلم من صید خود کردم شکار خویشتن
سیل جوشان سرشکم امشب از دامن گذشت
ساختم دریایی از خون در کنار خویشتن
هم زبانی کو که گویم داستان اشتیاق؟
می گریزم چون غریبم از دیار خویشتن
می گذارم سر به صحرا می کشم آتش به شهر
من اگر با غیر بینم گل عذار خویشتن
نیست شاعر هرکسی بیتی سراید بی هدف
ارث بردم شاعری را از تبار خویشتن
زنده و جاوید می مانی تو اکنون تا ابد
چون غزل های ترت کردی حصار خویشتن
خون خود را جمله بخشیدم به جلادان شهر
روی هر دستی نوشتم یادگار خویشتن
تقدیم به هنرمندان و هنردوستانی که در اینترنت به دنبال هنرند
سال ۸۱ داراب
شب ساکت و سقف آسمان کوتاه است
بر پهنه دشت رد پای ماه است
هر ثانیه از ستاره ای می پرسم
تا خانه دوست چند ساعت راه است؟
شیراز اسارتگاه عادل آباد زمستان سال ۷۷
کیست این مجرم که زندان را معطر کرده است
قلب زندانبان و زندانی مسخر کرده است
تا بدوزد جامه ای بر قامت جلادها
ظلم با ابریشم شعرش مصور کرده است
سیل اشک خاکیان از آسمان بگذشته است
آسمان روی زمین از اشک خود تر کرده است
قصه ناباوری پر کرده باورهایمان
این فجایع را خدا در عرش باور کرده است
تا ببوید عطر یوسف از بهار سوره اش
خط خوانای خدا را جمله از بر کرده است
چلچراغی از خدا تابانده بر محنت سرا
خانه زنجیر را هرشب منور کرده است
در کنار یاس و سنبل چرخ بازیگر چرا؟
لاشه آلاله را پژمان و پرپر کرده است
بس که با رنج و علم خو کرده این زندان نشین
ترک خورد و ترک خواب و ترک همسر کرده است
دختر غمناک شعرش در اسارت هر زمان
با صدایی گنگ و لرزان یاد مادر کرده است
آسمان چون جمع پاکان را به مسلخ می کشد
زین سبب همچون منی بی یار و یاور کرده است
بس که در مرگ عدالت خون جهد از خاک ما
کوسه های ظلم را در خون شناور کرده است
نوامبر ۱۹۸۵ آشوفن بورگ ـ آلمان غربی
تمام طول راه دلم بسته ام به سقف قطار
و قطره قطره یاد تو جاری به دشت خاطره ام
کدام ریل شیار خواهد کرد
فضای غربت ذهنم به وقت بدرقه ات
کدام جاده مرا از تو دور خواهد کرد
کدام قسمت هوش سرم به یاد تو بود
کدام قسمت جاده برای رفتن بود
کدام کلبه به تاریکی دلم دیدی
تو ای پرنده غمگین قصر تنهایی
داراب ۲۲/۲/۶۷
تقدیم به هیئت محترمی که سی سال زحمت مرا نادیده گرفت و در آتش کینه و نفرت محفوضات ذهنیم را به آتش کشید.
هله ای جمع پر از حیله و نیرنگ و ریا
پنجه هاتان پر نامردی سرخ
گونه هاتان همه پر چین و شیار
جای اشکی که نباریده به شبهایی تار
شرمتان باد که می خشکانید
به گلستان وجود
گل سبز پاکی
روی نعش پاکی
پرورش داده گل ناپاکی
شرمتان باد شما جای علی تکیه بر طیف قضاوت زده اید
تیشه برداشته با بیرحمی
پیکر ساده و بیرنگ عبادت زده اید
به شما می گویم
دشمنان پاکی
همدمان نفس نا پاکی
یادتان هست چه کردید شما با من زار
یادتان هست شما ان روش و ان رفتار
یادتان هست که ان صبح زمستان سپید
دستتان میوه شیرینی چید
یادتان هست که کشتید مرا
یادتان هست به تشییع تنم امده اید
من به قانون شما محتاجم
و شما بی نیازید به قانون پر اگاهی من
زده صد خنجر زر بر من زار
یادتان هست شما بی روحید
یادتان هست شما بی رحمید
یادتان رفته که وجدان به کجا رفته و سرگردان است
یادتان هست شما چون سنگید
یادتان هست شما دل تنگید
یادتان هست که با برگ گلی در جنگید
یادتان هست شما دور همید
یادتان هست که من تنهایم
یادتان هست شما انسانید
یادتان هست که من حیوانم
یادتان رفته که مظلوم کجاست
پشت یک سنگ سیاه
منجمد گشته و همدوش خداست
ظلم و بیداد بس است
مرغ پر بسته خود باز کنید
دستتان را به وضو خانه عشق
شستشو داده و پرواز کنید
تهران سال ۶۲
شهره جان امروز می آیی به دیدارم چرا
بی وفا حالا که من رنجور و بیمارم چرا
سالها از دور بودم با صدایت آشنا
آمدی امشب کنار بستر زارم چرا
بار عشق تو فزون گشته به بار خاطرم
باری از من بر نداری گشته ای بارم چرا
چون که دانستی به آزارت دلم خوش می کنم
کرده ای اکنون تو دیگر ترک ازارم چرا
من که سبزی را به جنگل می دهم با سبزیم
چون نی خشکی میان خشک نی زارم چرا
امدی اما دو صد افسوس بس دیر امدی
چشم خود می بندی امشب روی دیدارم چرا
مدتی فتاح برو دکان عشقت را ببند
رونقی دیگر ندارد کهنه بازارم چرا
فروردین ۶۱ شیراز
من تنها به سر سفره عید
که پر از تنهاییست
دست تنهای خودم می بوسم
و به این رشته سرسبز نجیب
از نجابت گویم
غم تنهایی و بی همسفری
باد مبارک بر ما
دو پرستوی مهاجر از راه
به نظر گاه من سوخته دل آمده اند
هر دو را بوسیدم
هر دو را بوییدم
بوی سرسبز محبت با دست
از پر پرپر آنها چیدم
من به تنهایی خود معتادم
من به نتهایی خود دلشادم
من به تنهایی خود آزادم
در بهاران تنها همسفر با بادم
از غم بود و نبود سر خوش و آزادم
گر شما در عیدید
من علی رغم شما
ساقه تف زده در مردادم
ای خداوند بهار
چرخ دون پرور پیر
به چه طالع زادم
رهگذر بر سر تنهایی من پای مکوب
در لجن زار زمان نیک بروب
در نایافته در مردابم
از عطش می سوزم
در دو دریا آبم
من به تنهایی خود دلشادم
دربهاران تنها همسفر با بادم
داراب سال ۵۹
عقل حیران شده از وسعت بینایی تو
دهر نالان شده از صبر و شکیبایی تو
باد شبگرد کجا بهر تو لب بگشاید
لب گشاید شکند شاخه تنهایی تو
جمعه ۲۱ تیر ماه ۵۳ شهرکرد
من و روز
من وتنهایی و آشفته اطاقی مرموز
من و این خانه ی تنها و خموش
من دیوانه و یک دنیا هوش
من دیوانه و اندیشه پرواز بلند
نیست شایسته که پوسیده شوم در این گند
خشک شد شانه لرزان من از هیبت سنگینی روز
تو هم ای خانه ویرانه بسوز
من و دریای خیال
من و افکار محال
من و خاموشی و اندیشه بکر
من و یک دنیا فکر
من دیوانه و روز
من و تنهایی و آشفته اطاقی مرموز
گرگان ۱۵ اردیبهشت ۵۲
همه جایم تاریک
همه جایم بی روح
همه جایم غمناک
تنم از تنگی خورشید به تنگ آمده است
دست من گیر خدا
کز همه آدم هایت پای تنها من بیچاره به سنگ آمده است
من در این باغ سکوت
تخم حسرت به درون می کارم
روی ان لاشه گندیده روز آنکه گذشت
اشک غم می بارم
سردی سینه ز کولاک غمی سنگین است
همه جا نفرین است
همه جا غمگین است
سال ۵۲ گرگان
جنگ نادانان برای نان ببین
رخت حیوانی به تن پوشیده همچون جان ببین
عده ای مشغول تحقیق و تفکر در وجود
عده ای هم در عزای قوت شب گریان ببین
فرق بین دام و انسان نیست تنها نطق او
رو به عمق ذات وآنجا جلوه انسان ببین
رو به سوی آسمان بال خیالت باز کن
در طواف کهکشانها قدرت یزدان ببین
رو به اعماق وجود از جهان غافل مباش
گردش ذرات را بی عیب و نقصان ببین
مشکل است حل معمای وجود کائنات
چشم فکرت باز کن هر مشکلی آسان ببین
درس بگرفتی تو فتاح عمری از فرزانگان
مدتی هم مبحثی از مکتب نادانان ببین
آلمان غربی فرانکفورت سال ۱۹۸۵
مادر بیا ببین من بازگشته ام
از بهر دادن دانه به گنجشکان آغاز گشته ام
مادر بیا ببین یک ماه من سفر به بی نهایت پوچی نموده ام
اکنون دوباره بسوی تو من باز گشته ام
پیراهن پلید مرامادر بشوی
مادر بهر خدا
پیراهن پلید مرا اینبار پاکتر بشوی
که بوی سیاهی مهتاب می دهد
مادر من باز گشته ام
پیراهن مرا
در طشتک مسی بریز
آن طشت با وفا که دو صد سال
سادگی در لابلای خاطره اش جا نموده است
طشتی که لباس سادگی کودکانه ام
در آن تو شسته ای
با گرمی محبت چشمانت آن را تو خشک کن
مادر آهسته باز کن
در جیب پیراهن تنهایی مرا بر دار
و از تبرک بوسه آب ده
مادر اکنون تو هوش لباس مرا درک می کنی
مادر نگاه کن ببین
اینبار پیرهنم بوی شقایق وحشی نمی دهد
شاید که بوی گنبد تمدن و الکل
آن را ربوده است
مادر بیا ببین من باز گشته ام
پیراهن مرا بشوی مادر
با گوهر شعر و غزل گوهر نشانت کرده ام
مردن ندارد بر توره چون جاودانت کرده ام
از بسکه و صفت گفته ام در پیش خلق عالمی
رخشنده و تابنده چون پیغمبرانت کرده ام
هر گلشنی دارد خزان جز گلشن جاوید تو
بس خون دلها خورده ام تا بی خزانت کرده ام
من جغد این ویرانه ام غم گشته آب و دانه ام
خود را به جمع بلبلان در بوستانت کرده ام
از بسکه شیها در غمت سیل از مژه جاری کنم
حیران و سرگردان در این سیل روانت کرده ام
تا اینکه چشم دیگری روی چو ماهت نگرد
در پشت دود آه خود امشب نهانت کرده ام
سر تا به پای ای دل ربا مهر و وفا بودی و من
با ناله و بی تابیم نا مهربانت کرده ام
از بسکه در هر مجلسی حرف از زبانت گفته ام
شیرین زبان و خوش سخن چون شاعرانت کرده ام
من با غمت خو کرده ام آنها مگیر از من جهان
در کاخ روح مرده ام من آشیانت کرده ام
فتاح چو خوانده ام یک بیت شعر و غزلهای تو را
چون اختر تابنده ای در کهکشانت کرده ام
داراب سال ۶۸
صبا امروز می خواند سرود شاد آزادی
که ای ایران بدست ملت آزاده آبادی
برد بوی بهشت از خاک ما بر پهنه گیتی
اگر بر سرزمین پاک ایران بگذرد بادی
سپاهی ایکه جان بر کف بقلب دشمنان رفتی
براه عشق ایرانت کجا کمتر ز فرهادی
بلطف تو طبیبان جوان در خانه دهقان
ز درد و رنج دیگر بر نخیزد بانگ فریادی
تو ای دشمن بیا بنگر نشاط و شور ایران را
که می گفتی نخواهد رفت جهل و فقر از این وادی
تو صید چنگ استعمار بودی پیشرو ایران
که دیگ در رهت باقی نباشد دام صیادی
بنازم سبزیت ای سبزه زار سبز ایرانی
همیشه سبز در باغ جهان مانند شمشادی
تو فتاح نور بخشیدی به ما به شعر موزونت
سزد در دفتر دوران بماند از تو هم یادی
جرم من چیست چرا خانه نشینم کردند
با سر انگشت ستم رخنه به دینم کردند
بهر تنهایی من روی زمین جای نبود
بر زمینم زده در عمق زمینم کردند
بلبلی شاد بدم من به گلستان وجود
جغد ویرانه شب خوان هزینم کردند
یک چنین زخم که بر قلب حقیقت زده اند
من چه گویم که چنان است و چنینم کردند
من که اسرار روان را به یقین دانستم
پس چرا بی خردان شک به یقینم کردند
خفته بدم که مرا دوش ملائک بردند
اختران حلقه نمودند و نگینم کردند
با پیامی که پر چلچله ای می آورد
دعوت از غیب به فردوس برینم کردند
دوش در خلوت خود عیش نهان داشته ام
آمدند دحل ربا کیش و غمینم کردند
تا که بر باد دهم کینه دیرینه شان
منجمد ساخته و نقش جبینم کردند
از من زار گرفتند صبوری فتاح
بر سر کوچه غم صدر نشینم کردند
پاییز ۶۶ داراب
جوش کتری با سکوت خانه نجوا می کند
در برون خانه سرما سخت غوغا می کند
مادرم آرام خفته در حریر لحظه ها
آخرین پاییز عمرش را تماشا می کند
من به حال مادرم می گریم او بر حال من
روزگار ظلم را بنگر چه با ما می کند
آشنایان حقمان بردند و تنها مانده ایم
زیر و رو کاخ ستم فریاد تنها میکند
گرچه ناپاکان در رحمت به رویم بسته اند
گنج رحمت را خدا در سینه احیا میکند
سیل پاکم گرد ناپاکی به دریا می برم
سیل کی پروای تن شستن به دریا میکند
دشمن خونخوار زد در خانه قفلی بر دلم
دست غیبی آید و قفل دلم وا می کند
یا دگار مادرم در پیش چشمانم هنوز
رقصها پروانه سان در خاطرم جا می کند
حاصل یک عمر رنجم را به یغما برده اند
دزد غرتگر چرا ویرانه یغما می کند
معجز آهم ببین کز سردی آن هر سحر
آب دریاها چنان چون سنگ خارا می کند
در تماشا خانه تنهائیش مجنون شهر
مشت خاکی بر سر ژولیده اهدا می کند
بر نگو از ظلم (فتاح) چونکه روزی ناله ات
آسمان را واژگون زین ظلم عظمی می کند
صدای آشنایی نیست اینجا
پیام جان فزایی نیست اینجا
تمام مردمانش بی خدایند
خدا داند خدایی نیست اینجا
دلم هر شب هوای گریه دارد
برای خنده جایی نیست اینجا
نفش تنگ آمده از بی هوایی
برای من هوایی نیست اینجا
صدای دختران مست و شب گرد
صدای با حیایی نیست اینجا
همه غرقند غرق مشکلاتند
ولی مشکل گشایی نیست اینجا
دوای من هوای پاک ایران
برای من دوایی نیست اینجا
بها دارند اینجا بی بهایان
محبت را بهایی نیست اینجا
همه عریان وتن پوشی ندارند
ز ایمان چون ردایی نیست اینجا
محبت چون حبابی روی آب است
حبابش را بقایی نیست اینجا
دلم میل وطن دارد به غربت
که غربت را وفایی نیست اینجا
سراها خالی از مهرند و سردند
به جز ماتم سرایی نیست اینجا
سال ۶۶ داراب
دشمنان گویند من دیوانه ام
گنج پنهانی فرو افتاده در ویرانه ام
عقل از دیوانه مردم بردم ارث حکمت از حکیم
سوختن از شمع در امر رفتن پروانه ام
سیر حکمت می کنم در عالم دیوانگی
بوی دانش می تراود از فراز خانه ام
شام می پیچد خدا بر حلقه های فکر من
صبح هم پیچد درون لذت صبحانه ام
قصه نامردمی ها را به مردم گفته ام
بس که گفتم گوشهاشان پر شد از افسانه ام
عاقبت فتاح شبی پرواز خواهی کرد و رفت
ماند اینجا یادگاری بند و دام و دانه ام
آذر ۸۳ داراب
ای اهل دنیا امشب از مستی خرابم
نیمی ز تن در آتش و نیمی در آبم
عمری ز من باقی نمانده تا سرآیم
غم نامه ی رنگین در این خونین کتابم
من با جوانان وطن سوگند خوردم
دل بر نمی گیرم من از حرف حسابم
با خون دل خوردن گذشت عمر نجیبم
مادر بیا بنشین کنار تخت خوابم
در بارگاه بی زوال آفرینش
من نامه ی نا خوانده ی نا بی جوابم
دستی کجا تا واژه چینم از ضمیرم
دریایی از گلواژه دارم در سرابم
تیر شهابم می روم تا عمق هستی
مجذور ضرب بی نشان دارد شتابم
عکس تو بر این جام من افتاد و خندید
با عکس تو می نوشم امشب من شرابم
با مادرم گفتم حدیث بند و زندان
گفتا مگو فتاح مکن دیگر کبابم
روزگاریســـت که در تنهـــایی ترک دنیا کردم
در این خیمه ی در بسته به امید خدا وا کردم
هرچـــه رفتم به تماشـــای گـــل و باد بــهار
خرج بیهوده ی عمریســـت که بیـــجا کردم
زمستان سال 77 زندان عادل آباد شیراز
خیابان تا بیابان سبز شد گل های زنجــیرم
جوانـــان تازه می چیـــنند آنرا از بیــــابانم
صدای غرش نامـــردی رگبار شد خامـــوش
میـــان گرگ های وحـــشی اطـــراف آبادی
گـــناه من هـــمین است اینکه انســـانم
بنازم موج تلفیقت میـان شعر و خون فتاح
بیست و هفتم اسفند 83 داراب
قطعه ای که تقدیم بینندگان خوبم می کنم به کلیه ی دوستانم که در ادد دارم و برای آنهایی که ایمیلشان را در دست داشتم فرستادم و رونوشتی از آن تقدیم تمام بینندگان خوبم می کنم . با آرزوی موفقیت برای شما در هر جایی که هستید :
در بهاری که
پر از
زمزمه ی تنهاییست
زیر باران
بهار
تهنیت می گویم
به گل ساده ی
پیراهن
آغشته
به تنهایی تو
داراب فروردین ۱۳۸۴
شب است و چهره ی ماتم به خواب می بینم
خـــــرابه خــــانه ی دل را خـــراب مــــی بینـــم
تمـــام عـــمر بـه دنـــبال کهکـــشــان گــشتــم
نـــدیــــده گمشـــده ام را شـــهاب می بیــــنم
ز سوز سینه ی مردم به چهار ســــوی جــهان
زمــــیـــن ســـوخـــته در التــــهاب می بیــنـــم
به پیــــچ و تاب ثانیه ســــرعت گرفته فاصله ها
هـــنوز ثانــــیــــه در پیـــچ و تـــاب مــی بینــــم
ز اوج بــــدگــــهران فتــــنه مـی شــــود جــــاری
به قــــعر اهــــل نــــظر در نــــاب مـــــی بینــــم
حـــــقیقــــتی نبــود تــــا عیـــــان کـــــنم آنــــرا
تمـــــام دور و بـــــرم را ســـــراب مـــی بـــــینم
کــه تــــا رهــا شــوم از دست بــــودن دلــگیــــر
روان همیـــشه خــــودم را حبــــاب می بیــــنم
عنـــــان عــــقل به احســــــاس داده ای فتــــاح
غـــــلط برفتـــــه و راهــــــم صــــواب می بینــــم
داراب ۲۲ اردیبهشت ۸۴
این دل دیـوانه ی من مــــی رود از یاد
عاشق آشفته سخن مـــی رود از یاد
من بُدم و سبزی و باغ و چمـن و تــــو
این گل و آن باغ و چمن می رود از یاد
کـــــاج قدیــــــمی و تــو و باغ معـــــطر
یاد من و کاج کهـــــن می رود از یـــــاد
تــن به فـــــدای تو کنم یــــــار وفـــــادار
تن که شود گور و کفن می رود از یـــاد
خانه چو کرده است عدو در وطــــن من
خانه و هم مـــام وطن مــــی رود از یاد
زخـــــم شــدم ذره شدم روز اســـــارت
زخم تن و دست و بدن مــــی رود از یاد
ناله مکن ای دل غمگـــــین به اســــارت
ناله ی جانسوز محــن می رود از یـــــاد
پیروهـــــــن روز اســـــارت چو بپوشـــــم
بوی خوش مشک ختن می رود از یــــاد
بی آب و غذا مـانده به زنــــدان مجــــرد
زندانی بی دست و دهن مـی رود از یاد
داراب ۱۶ اردیبهشت ۸۴
گـاه گاهـــــی اشـــــتباهی مــــــی کنم
رو به سـوی روی ماهی مـــــــی کنـــــم
تـــــا که بــــــینم روی زیــــــبای تـــــــو را
زیر چــــــشمی من نگاهـــــی می کنـم
تـــــازه کــــــردم شـــــــوق دیــــــدار تو را
بر دل تــو تـــــازه راهـــــــی می کنـــــــم
عشـق تو سنـــــــگر بود در پیــــــش من
سنــــــگری بهـــر پناهــــــی می کــــــنم
از بــــــرای بــــــوســـــه بــر دیـــــدار تـــــو
شب چو درویشان گـــــدایی مــــــی کنم
یـــــاد ایامـــــی که مـــــی گفــــــتی بـــرو
گفتمت هرچیز خواهـــی مـــــــی کنــــــم
رفــــــتــــــم و آواره ی صــــــحــــرا شــــدم
هر نفــــس شکــــر خدایـــــی می کنـــــم
دست من بسته است و پایم در گل است
تـــازه احـســــاس رهــــایی مـــــی کنــــم
مال و روزم رفــت و دستــــم شــــد تهــــی
در گدایـــــی پـادشــــاهـــــی مــــی کنــــم
شــعر ســـــبزی گفتـــــــــــه ام در بهـــــر تو
گـــــر نـخواهــــــی کــــــهربایی می کنــــــم
من دعــا را دوســــــــت دارم بهــــــــــر تـــــو
روز شـــــــب از دل رعایــــــی مـــــــی کنـــم
تـــا رهــــا گـــــردم مــــن از بـــــــود و نبـــــود
از خـود احســــــاس جدایــــــــی می کنـــــم
داراب ۱۱ اردیبهشت ماه ۸۴ هرشب مسیر کودکی ام پاک می کنم دندان شیری ام همه مسواک می کنم تا هسـتم ای رفیـــق بـــرای رضـــای دل در یک غزل جنازه ی خود خاک می کنم نم می شـود پدید ز چشـــمان زخم من یادی چـــو از اسارت نمـــناک می کنـــم خـــیری ندیـــدم از ایـــن عـــالـــم خـــراب ســـیری به ســـوی عالم افلاک می کنم درکـــی نمانــده تا که ســـرایم نـــوای دل با درک بسـته دور و بر ادراک مـــی کنـــم شـــب هـــا نــدیــــده کســـی زاری مـــرا وقتــی ز غصه پیروهـــنم چاک مـــی کنم از دیــــد محــــرم و نامــحــــرمان بـه بنـــد در گوشه ای خزیده و امــــساک می کنـم تـا اعــتیـــــاد برکنـــم از خانــــه ی بشــــر نابود و محــو خامه ی تریــــاک می کنــــم
داراب ۱۱ اردیبهشت ماه ۸۴
هرشب مسیر کودکی ام پاک می کنم
دندان شیری ام همه مسواک می کنم
تا هسـتم ای رفیـــق بـــرای رضـــای دل
در یک غزل جنازه ی خود خاک می کنم
نم می شـود پدید ز چشـــمان زخم من
یادی چـــو از اسارت نمـــناک می کنـــم
خـــیری ندیـــدم از ایـــن عـــالـــم خـــراب
ســـیری به ســـوی عالم افلاک می کنم
درکـــی نمانــده تا که ســـرایم نـــوای دل
با درک بسـته دور و بر ادراک مـــی کنـــم
شـــب هـــا نــدیــــده کســـی زاری مـــرا
وقتــی ز غصه پیروهـــنم چاک مـــی کنم
از دیــــد محــــرم و نامــحــــرمان بـه بنـــد
در گوشه ای خزیده و امــــساک می کنـم
تـا اعــتیـــــاد برکنـــم از خانــــه ی بشــــر
نابود و محــو خامه ی تریــــاک می کنــــم
خرداد ۱۳۵۳ گرگان
صبا امـشب گذر کن ســــوی داراب
به دارابــی که گــــشته سبز و پرآب
ز ما برسـان ســــلام آن خــــطا کار
رود هــــر قاتــلــــی روزی ســــر دار
تو اکنون گشته ای بیـمار و رنـــجور
حســادت کرده چشـــمان تو را کور
ندانســـتی تو ای بیچــــاره نــــادان
خدا روزی دهــد کــــی می برد آن؟
تو گرگــی در لـــباس میــــش رفته
به بامبـول کارهــــایت پیش رفتـــه
به صد غوغا برآوردی تـــو شــــادی
زدی بـر طبــــل پــــوچ نـــا مـــرادی
که من با کوزه گر با هم بســـازیم
بــه حــــق مــــحرز فتـــاح بتـــازیم
نمی خواهی ببیــنی روز شـــادم
چو اشک از چشم نادانت فتـــادم
من اکنون می سرایم شعر شادی
تو مـــی میـــری ز درد نـــا مـــرادی
به گرگـــان رفتم و ســـبزینه دیـــدم
درون ســــینه ی تــو کیـــنه دیـــدم
داراب ۲۳ خرداد ۸۴
بیا رفـــیق که ظــــلم زمــــــانه می گذرد
زمــــــانه با زدن تازیـــــــانه مـــــــی گذرد
چو خواستی که ببـینی نشان ظلم سیاه
علامتی است که بر روی شانه می گذرد
به جاودانگــــی مردمـــــــان دانــــــشمند
که روی دست زمین جاودانه مــــی گذرد
به شاعران تو بگو یک شبی نیاســــــایند
که شور و حال شب شاعرانه مــی گذرد
ترانه ســاز شـــــود بلبل ســـــــخن پرداز
بیـا به باغ که شـــــور ترانه می گـــــــذرد
نماز سرخ شب قدر خوانـده این عاشــــق
که پا به دشت بلا صادقـــــانه مــی گذرد
نفیر شــعله ی آه اســـــت وقــــــت سحر
چو آتشـی که به حال زبانه مـــــــی گذرد
جـوانه ها هـــــمه جاری به جویبــــــار بهار
بـــــیا که رقــــص بهارٍ جوانه مـــــــی گذرد
زدنـد آتش کـــــین بر خرابه خــــــانه ی من
هنوز دود از ایــن آشــــــیانه مــــــــی گذرد
جمعه ۶ خرداد ۸۴ داراب
تو مــی آیی و ره از دیدنت هموار مــــــی گردد
تمام طول راه از تـــــاب تو تب دار مـــــــی گردد
به تنهایی تنیـــــــدم تاری از تو دور شـــــــبهایم
طنین تار تو در پــــود دل انبـــــــار می گـــــــردد
شدم سرشار از بودن به لطف و فیض تنهــــایی
که هرکس می بُرد از زاهدان سرشار می گردد
به جز رفتار کج با بی نصیبان نیســت رفتـــــــاری
چرا با گوشه گیـران این چــــــنین رفتار می گردد
به صـــراّفم بگــــــــو بشــــــتاب و ســــــــودی بر
که دست بسته ی من وارد بازار مــــــی گـــــردد
زمان دور زمین می پیــــــچد و زاری کند هــــــردم
اگر بیند عزیزی در زمـــــانه خـــــــوار مــــــی گردد
اثر می ماند و ســــوزد زمین از ظــــــلم جــــــباران
پریشـــــان از زمـــــانه خاطـــــــر آثار می گـــــــردد
شــــــدم آواره ی دل خســــــته ی آوار ایـن دنــــیا
صـــــدای ناله ام زینـــــــت ده آوار مـــــی گــــــردد
تـــــو رفـــــــــتی از برم تنهـــــــا شـــــــدم امــــــــا
صدای بودنت در گوش جـــــــان تکرار مـــــــی گردد
تنم با سر نمی گـــردد که سر در خــودسری باشد
ســـــری کو خودســـری داند به پای دار مــی گردد
کسـی از جمــع نادانان نبـــرده بهـــــره ای فــــــتاح
خدا داند که این مجمـــــوعه کی هشیار مـی گردد
داراب ۵ مرداد ماه ۸۴
عصر مرداد است و باران بی قـرارم می کند
رعد می غرد زمین آتــش سوارم مــــی کند
سیل نفرت از زمین جاری به دشت سینه ام
آسمان با برق چـشمک خواستگارم می کند
لـحظه ای از یاد تو غافل نمی گــــردد دلــــم
یاد تو هر حیـله ای دارد به کـارم مــــــی کند
من فــــراری بوده ام از ذهن خــــوب مـردمان
هرکه خواند شـعر من فکر فرارم مـــی کــــند
کـوه نزدیک من است و ســـنگ می بارد از او
کوه هم مانند قــــانون سنگـــسارم مـــی کند
از زمــانه من نمی بینــــــم به جز خــــوناب دل
نا مـرادی ها که با قلــــب فگــــارم مــــی کند
بار بـی حاصل ز دنیــــا می بری فــــتاح دریـــغ
هرچه غــــم دارد زمـــانه کوله بارم مــــی کند
سنگ بر مظلومـــــی قبرم گواهــــی می دهد
گریه ی سنگی که بر سـنگ مزارم مـــــی کند
یادگاری مانـــد این ماتم ســــرایی هـــــای من
این غـزل دانم کــــه روزی یادگــــارم مــــی کند
اعتباری نیسـت بر ایـــــن خاکــــدان زرپرســــت
من اگـــر اینجا بمــــانم تار و مارم مــــی کنــــد
داراب اول شهریور ماه ۱۳۸۴
هیچ کس نیست که تنــــــهایی من بار کند
بخت خوابیــــــده ی من زنــــــده و بیدار کند
آفــت عشـــــق به سر دارم و دانــــــم روزی
بکُــــــشد عقل مــن و حاشــــــه و انکار کند
خفته بر ســــایه ی دیوار تو , شــــــاید روزی
نــــــظرت رحــــم به آن سایه ی دیوار کنـــــد
کــردم ایثار و زدم پـــــای به هـــــر بود و نبود
کیست دل زنده کــه تا این هــــــمه ایثار کند
گــریه ها کــــــرده به دنیال سیـــــه روزی من
هرکــه با چهــــره ی آفت زده دیــــــدار کنـــــد
ندهـــد لذت صــــد عافیت از دســــت بـــــرون
هرکه را عشق تو در بســـتر و بیمــــار کنـــــد
عاقبت سنجی من شهره ی آفاق شده است
عاقل آن اسـت که اندیشــه به هــــر کار کنـــد
حاکم شــرع زمــــان را ســـــر من داد به بــــاد
سر هر کــــس که بخواهـــــد به ســـــر دار کند
داراب اول مهر ماه ۱۳۸۴
یادبــــــــودی جا نمــــــــی مانــــــــد ز تن
غیر آه و نالـــه در شـــــــــعر و ســــــــخن
درد هــر جنبنــــــــده ای پرســــــــم ز باد
کـــس نـــــمی پرسد چرا احـــــــوال من ؟
یاد ایامـــــــی که در زنـــــدان گذشـــــــت
شـــــــاد بـــــودم با غـم و درد و مــــــحن
شـــــاد بـودم هرشــــــب از نا شـــــادیم
کـرده بودم جــــــسم خود را من کــــــفن
دســـته دســــته گل کنـــــــم گل واژه ها
دسته دسته چیــــنمش من در چــــــمن
یاد عطری را که مـــــی دادم به شـــــــعر
یـــــــاد عـــــود و یــاد یاس و یاســـــــمن
پیروهــــن صـــــــد چاک و زیر نـــــــور ماه
بوســـــــه مـــی زد بر تن ما پیروهـــــــن
خــــــانه بر دوشــــــیم و مــــــا آواره ایــم
خانه ی ما گـــــم شـــــده در این وطـــــن
اعتباری بود و عدلی بود سرشـار از امید
وه ! چه زیـــــبا بود ادوار وفـــــادار کـــــهن
مردی و مردانگی مرده ست اندر این دیار
گم شده مردانگی حرفی تو با مـردم نزن
آبان ماه ۸۴ داراب
هرشب تماشــــا مــــــی کنم اوراق تنهایی خود
با گریه حاشا مــی کنم صبر و شکـــــیبایی خود
من اهل سازش نیـــستم بند نوازش نیـــــستم
بر بام هســـتی می زنم تصویر رســــوایی خود
من در قفس ماتم کنم دست عبادت نـــــم کنم
تا بنگرم در این قـــفس زشتی و زیبایی خــــود
در گوشه ای از این زمین از ظلم و از بیداد کین
دائم تماشا می کنم زجـــر تماشـــــایی خـــود
من فرد پیدا نیسـتم جایی هـــــویدا نیـــــستم
فریــــاد یا رب می زنم در ســــوگ پیدایـی خود
من عسره ی تنهایی ام بینـــای نا بیــــنایی ام
هفت آســمان پشت سرم دارم ز بیــنایی خود
من مـــوج دریای غــــــمم در بین دریاها کــــمم
تن را به ساحــل مــــی زنم با موج دریایی خود
هرجا شب آید می خزم چون که تب آید می پزم
سامان نمی یابد سرِ ســــرگرم ســــودایی خود
پایـــــی نـدارم تا برم این ناله هـــــا بر آســـــمان
شرمنده ام پیش خدا از دســت بی پایی خـــــود
با نزدیک شده به آذر ماه به یاد روز 19 آذر ماه سال 77 می افتم و دلم سخت می گیرد و بوی قفس تمامی یدنم را اشباع و اشغال می کند . و لذتی وصف ناشدنی احساسم را به باغ ادراک دعوت می کند و من همراه بوی قفس دوباره به زندان می روم و گریه می کنم بر تنهایی قفسم که خالی مانده است :
اول آذر ماه 1384 داراب
باد مـــی آید چرا بـــــوی قفـــــس مـی آورد
من گمانـــم بود کو فریاد رس مــــــــــی آورد
می روم از هـوش و بر بالیـــــــن من باد صبا
گریــه ی تلخی ز آهــنگ جــــــــرس می آورد
خانه ام از خار و خاشاک است و فکرم از پرند
هر پرندی در کنارش خار و خــــــس مـی آورد
هرنفس یادی ز زندان می کنم در خـــــــاطرم
یاد آن دودی که آهــم با نفـــــــــــس می آورد
گوهـر خود را مده ارزان به نـــــادانان دهـــــــر
می خرندت صبح و شامت بازپـــس می آورد
دســــــــت فریــــادم بگیر و از زمین بیرون ببر
کودک افـــــــــتاده ام میل هـــــوس می آورد
با کسان در جنگ و با بد ناکسان در یک مدار
کی زمانه روی خوش را سوی کس می آورد
شعر من صحرای سوزانی بود بی رهــــــگذر
غربتــــش را در کویری از طـــــــبس می آورد
با مگــس در جنگـــــی ای قدرتمـــــدار زورگو
لــرزه بر اندام تـــــو نیش مگـــــــس می آورد
غزلی ناب از نابستان نیستی :
داراب اواخر بهمن ماه ۸۴
به ســـــاقی بگو حــــــال فتاح خراب
نگیرد ز دســــــت تو دیگر شـــــــراب
ربابِ ربابـه چـــه خـــوش مــــی زند
مرامی کِشـد سوی رویا و خــــــواب
بـرای رســــیدن به دیدار دوســــــت
به کاهیدن عــــمر کردم شــــــــتاب
ز اشــــکم کنــم من چراغـــــــانیت
چراغـــان کنم شعر تنگ ســــــراب
بیا و شبی دســــت ذهــــــنم بگیر
فنا می شوم چون حــــبابی بر آب
زمین و زمان سخت پیچد به مـــن
به دور خودم می خورم پیچ و تاب
ندارم کسی تا به دســـتش دهم
ســـــــرِ رشـــته ی نازک آفـــــتاب
اگر اهـل می نیستی جــــرعه ای
بخور امشـــبی را که دارد ثـــــواب
برِ ما نـشستی و خواندی غمـــت
پریدی و رفتی چــــو تیر شـــــهاب
این شعر را در سال 1361 برای دخترم آزاده در شیراز سروده ام و اولین باری از که انتشار می یابد :
عزیزم ، دخــــترم ، آزاده دلــــــبند
شـــــنو از باب مهجــورت دو تا پند
نخستش اینکه چشمت باز باشد
خــــدایت در رهـت همراز باشـــــد
ز نادانان اطــــرافــــت حذر کـــــــن
ره و رســمت ، ره و رسـم پدر کن
ز علـم و حکمت و منـــطق بیاموز
چـــراغ مـــــعرفت در دل برافــــــروز
هدف خدمت کن و از خود رها شو
ز قــــید بود و نا بودن تو وا شــــــو
اگر خواهـــی که در دنیا بــــــمانی
هـــنر را پیشه کن تا مــــی توانی
بخـوان هر روز و شب تا می توانی
نــه از بـهر مـــــقام و آب و نانــــــی
پـــس آنگه چون شدی بانوی کامل
مده عقـــلت به دست دیـــــده و دل
که من این کار کردم خوار گشـــــتم
ز دســــــت مادرت بیـزار گشتــــــم
دوم پنــدم ، چو جفتت بر گــــــزیدی
درون بســـــــترش شــب آرمیـــــدی
مخوان جز نغمه ی شادی به گوشش
مکن جز شهد و شیرینیت ، نوشش
برایش خواهــری کن ، مـــــادری کن
نه چــون مامــــت به او نا مادری کن
چون از ره آیدش نالان و خــــــــسته
که از غم بر دلش گردی نـــــشسته
به عـــــناب لبت سرمست و چالاک
بکـــن گرد غم از لب هـــــای او پاک
اگر از تو دل پر درد مــــن خــــواست
بیا در خـانه ام چون برق یکراســـت
برون از سینه کن این قلب چون کوی
ببر با خود به نـــــزد نازنین شــــــوی
همیــــشه یاور و غمخوار او بـــــــاش
شبـــــــان تیره آتـــــــش بار او بــاش
تو چون برنا شــــــــوی باب تو مُــرده
هــــزاران زخم از مام تو خــــــــــورده
بیاویزان دو پندم چون دو گیـــــــلاس
به گـوش نازکت چون درّ و المـــــاس
همیــشه یاد باب و پنــــــــد او باش
به یاد گـــــریه و لبخــــــــند او بـاش
اول فروردین ماه ۸۵ داراب
با تبریک به کلیه ی دوستان و همراهانم به مناسبت فرا رسیدن نوروز باستانی برای تک تک دوستانم در هر کجا که باشند سالی پربار همراه با موفقیت آرزو می کنم . آرامش خیال شما زیور تنهایی من است :
برای تقدیم به بینندگان خوبم احتیاج به توضیح مختصری در مورد این شعر می بینم که ذیلا به استحضار عزیزان می رسانم :
قبل از سن مدرسه چون می بایست من به تجویز پدر و مادرم به مکتب بروم . مکتب ما در مسجد جامع داراب دایر می شد . درست یادم نیست ۵ یا ۶ ساله بودم و دستان بی گناهم برای اولین بار طعم تلخ درد را از دست مُلاّیم چشید . تعلیم دهنده ی من که شخصی روحانی بود به نام ( حاج آخوند ) . ایشان یک روز در زیر ترکه های تازه چیده ی انار ضربه های محکم در حالی که دو دستم در فلک بود به دست هایم نواخت و به طور اتفاقی ضربه ای به پشت ناخن شست دست راست من فرود آمد و روزها و هفته ها دردی بسیار شدید و آزار دهنده من و ذهن کوچک مرا به بازی گرفت و آخر سر هم ناخن ضرب دیده افتاد . من هنوز با اینکه دهها سال از این شکنجه می گذرد درد آن را حس می کنم و می دانم دوستان بسیار نزدیک من در شعرم این درد را حس خواهند کرد . و دیگر من تا ابد فکر مکتب را از ذهن خود دور داشتم :
کوزه ی
کوچک تنهایی من زیبا بود
شکل تنهایی او
همچو منِ تنها بود
مادرم سفره ی تنهایی من را
می بست
با حصیری در دست
می فرستاد
به مکتب خانه
کوزه ی کوچکی از آب
به دستم می داد
می شدم پروانه
می پریدم سوی مکتب خانه
آب اندیشه ی مادر همه
در کوزه ی من جاری بود
پدرم مرکز هشیاری بود
روزی از دست قضا
دست من در فلک ملاّ ماند
کوزه ام ناله ی نفرین می خواند
ناخن افتاد و
دلم سخت ز مکتب رنجید
دست ملاّ
ثمر کودکی ام را می چید
سروده شده در ۸ اردیبشهت ماه ۸۵ داراب
به گوشم همرهان امشب صدای دار می آید
صدای دار از پس کوچه ی گفــتار مـــــــی آید
در و دیوار قلبم می سراید نوحـه ی مـــــردن
صدای نوحه ی دل از در و دیــــوار مــــــی آید
اگر میـل تماشــــــای گُل گــــــــفتار من داری
برو فردا تماشـــا کن کــه در بازار مـــــــی آید
صدایم کن ، صدایم کن که بینی تا کجا رفتم
صدای من ز عرش گنبــــــد دوار مــــــــی آید
تبی دارم ، طبیبی نیست اندر چاره ی کارم
تنم بر پشت اسب ثانیه تبـــدار مـــــــی آید
به روزگار بگــــو روزیــــــــم تبـــــــه کـــــــردند
کـه روزی هـــــــمه از روزگـــــــار مــــــــی آید
به من گویند فتاح خانه ی دل را تو خالی کن
که حکــم تخلیه از قاضــــی بیمار مــــــی آید
داراب اول خرداد ماه 85
سـایه ی درد من افــــــــتاده به روی سر تو
ســـــــر تو سَـــــمبل زیبــــــای رخ انــــور تو
شعـــــر من پیکر زیبای تو را صیقــــــــل داد
مانده در دسـت زمان شــــعر من و پیکر تو
دور من جمــع شـــــــده ناله و آه و فریـــــاد
شادی و شور و شعف حلقه به دور و بر تو
در خیـال از تو کنــــم سیر فراســـــوی تنت
ترد و نازک چه خیالیـست ، خـــــیال تر تو
باورم گشتــــه که در باور من مـــــی مانی
باورم نیـــــست ز دل ســــختی نابــــاور تو
دسـته گل دادی و رفتی ز غزل خانه ی من
بین چه ها کرده به من دســــته گل پرپر تو
یاوری کــن و مـــــن از اوج تالـــــم برهــــــان
یــــــاد آور بـه زمانـــــــی که بُدم یـــــــاور تو
مادرت گفــت که با من ننـــــــشینی تو دگر
مُردم از غصــــه ، خدا مرگ دهــــــد مادر تو
کنم این ناله و فریــــــاد و دهـــــــم بر بادش
کـی رسد ناله و فریاد به گــــــوش کـــــــر تو
باز هــــم تنهایی آرام من گـل مــــــی کند
باغ فکــــــرم یادی از آواز بلــبل مـــــی کند
می فروشــــم خـــــــون خود را بر شـــــــما
خونتان می جوشد و از جوش غلغل می کند
خواب رفتم زیر گیسوی تو دیشب تا سحر
خواب شیرینی که ماهی زیر یک پل می کند
من تحـــــمل می کنم زجـــــــر زمان پر فریب
کوه کی این زجر جان فرسا تحمل می کند ؟
دستمالت را که روزی بوسه بر دست تو زد
می برد باد و نثار دســت سنبــــل می کند
بوده محکم رشته ی پیوند انسم با شـــما
این زمان بی نشان پیوند ما شل می کند
هر کجا پا می نهم گفتار بند است و جفا
کی خدا وارونه این دور تسلسل می کند
داراب ۲۷ دی ماه ۱۳۸۵
دســـــــت بکـــــــر بیــــــکران مـــن ببیــــــن
من نهان از چشـم تو سرّ نهان من ببــــــین
من نشــــــانم دفـــن کردم زیر کاج کنــج باغ
پای کاج بی نـــشانم رو نشـان من ببــــــین
نیست ارزان قیــــمت ِ کـــــالای هـــمراه مرا
من گرانبـــــارم بیا بار گـــــران مـــن ببیـــــن
کوه آتـــــش سر زند اینجا بیا آتـــــش بگیـــر
در کنـــــار آتــشــــــم آتشفــــــشان ببیـــــن
کهکـشان زیر خیــــالم پر زند چــــــون پرّ کاه
کهکشانی شو بیا و کهـــکشان من ببیــــــن
آمــــدی و رفت از کف تاب و تب اینجا بــــمان
آخرین جان کندن تاب و تــــوان من ببــــــیــن
من روان کردم به دنیا سیلی از آب دو چشم
قدرت تخریبـــــــی سیل روان مـــــن بـــــبین
ماتم ار باور نداری انــــــدر این مـــــــاتم سرا
سر بزن بر مــاتم من ماتمســـــــتان را ببـین
من دهانم دوختند از بس حقیقت می سرود
با دهـــــان دوخــته حــرف از زبان من ببیـــــن
هفده خرداد ماه 86
رفــیق من ، رفقــــــایت هنوز مـــــــی آید
غروب غـــــم به عزایت هنـــــــــوز می آید
شتاب کردی و رفتـــی به میهمـــــانی گل
صـــــدای رفـــــــتن پایت هــــــنوز مـی آید
نشسته سـادگی ام پیش مـــــهربانی تو
صدای سوت فــــــضایت هنـــــــوز می آید
رها شدی و رها کرده ای تــــــو دنـــــــیا را
نســــیم کوچ رهایت هــــــنوز مـــــــــی آید
ستاره وار نشــــــستی به جمع جانبـــازان
ســتاره با شـــــهدایت هــــــنوز مـــــی آید
شب است و گریه امانم نمی دهد امشب
رفیـــق غصه ســـــرایت هنــــــوز مــی آید
حواله می شود از غیــــب بهـــــر روزی تو
کـــه قطره قطره برایــــــت هـــــنوز می آید
صدای ثانیه بر پشت لحــــظه ها پیـــــچد
که درد من به هــــوایت هنوز مـــــــی آید
تمام پیـــــکرت از دیـــــده ارغوانــــــی بود
که بوی عطر حنـایت هــــــنوز مـــــــی آید
چه گریه ها که نـکردی به راهـــکار بــــشر
غریو گـــــــریه و هایت هنـــــــوز مــــی آید
تو صبر کردی و زندان و بنـــد بر هم ریخت
سـزای صــبر بجایت هنــــــــوز مـــــی آید
تو بوق فانی فریاد مــــی زدی ، فتـــــــاح
صدای بــــوق فنایــــــت هنوز مــــــی آید
داراب شهر بی عاطفه
با عاطفه ی سرشارش
نام مظلومی من حک شده بر دیوارش
این شعر را در سی و یکم تیر ماه ۱۳۸۶ در داراب سروده ام :
ز درد و داغ مـــــــــن رم کــــــرده داراب
سر مهرش به مــــن کم کـــــرده داراب
دو ابرویش تراشیـــده چو شمــــــشیر
برای کشتـــــنم خــــــم کـــــرده داراب
در زنــــدان بــه روی مـــــن گشـــــوده
برایــــم غــــــم فراهـــم کـــــرده داراب
چه شب هایی که من دم کرده از غم
شبـم را نم چو شبنــــم کــــرده داراب
برایم ســـم فروش کـــــــم فروشــــــی
پـــیاله را پر از ســــــــم کــــــرده داراب
رواج بـــاج طـــــــراران در این شـــــــهر
بـــه قبرســـــتان ماتم کـــــــرده داراب
به دسـت بسته ی زنـــــدانی مــــــن
دو چـــــشم حسرتش نم کرده داراب
بــرای آنکــــه خـــــــطم را بخــــــــواند
نگاهش سـخت محکم کـــــرده داراب
ندارم عکـــسی از روی چو ماهـــــش
جمالش در دلــــم لم کــــــــرده داراب
ســـروده عالمــــــــی غمـنامه ی من
صـدا همراه عــــــالم کـــــــــرده داراب
رفیقــان ســــوی مادر پر گشـــــــایید
کـه چــــای کودکــــــی دم کرده داراب
به یــــاد حرمـــــــت مظلومـــــــــی من
تــــــمام مـــــه محــــرم کــــــرده داراب
دلــــــم از درد بــم ماتـــــــم گرفــــــــته
هـــــــوای تــربــــت بم کــــــــرده داراب
به زخــــــم کهنـــــــه ی زنـــدانی مــن
برایــم تــازه مرهـــــــم کــــــــرده داراب
داراب شهریور ماه ۸۶
دست تنهایی من زیر دندان شب است
یادبودی که ز شــــب مانده تب اســــت
لب فروبســــــته ام از هــــــر گفــــــــتار
برق خمیازه ی شـب روی لب اســـــت
هجدهم شهریور 86 داراب
در شـــــــهر بناییــست که بیگانه بگیـــــــرند
هرکس که نهانســــت به هر خانه بگــــــیرند
مـــن در عـــــــجبـــم ز مفـــــــتی شـــــــــهر
عــاقل به گنه رفــــته و دیــــــــوانه بگــــــیرند
در لاک هـــنر گم شده دســـــــــتان هنرمند
طرحیست که هر عــاقل و فرزانه بگــــــــیرند
گـــر روز اســـــــارت به ســــــر دار نــــــمردم
تاخیر من از مســـتی پیمــــــــانه بگــــــیرند
از زجر و تحمل شدم افسانه در این شــــهر
گویا که قرار اســــت که افســــــــانه بگیرند
پروانه چو از ســـوز پیامی به چـــــــمن داد
در فکر جـــــزا شند که پــــــروانه بگــــــیرند
می بود و من و خانه ی رندی و خــــــرابات
هـم خانه و غمخانه چه رنــــدانه بـــــگیرند
مـا را نظــــــر افـــتاد به میـــخانه و دیـــــدم
هرکس نظر افتــاده به میخــــانه بگـــــــیرند
خون می چکد از غصه ز سر پنجه ی شانه
گــــــر بوی ســــر زلف تو از شـــــانه بگیرند
ویـران شده قلــبم به مــــــددکاری دشــمن
حرفیســـــت که این خانه ی ویرانه بگــیرند
داراب ۲۷ مهر ۸۶
جــشن تنهایی مــــــن روی گلــــــی پرپر بود
ناله ی بــودن من کــــــودک بی مـــــــادر بود
رفتــــــی و گریه نیـــــــامد به ســــــراغم دیگر
آخــــرین گریه ی ما ســــــوز شــــــب آخر بود
یــاد دارم که به گـــــــلزار طــرب می رفتــــــیم
دست من ، دامن تو دست تو بر ســـــاغر بود
یاوری نیــــست که من را ببــــــرد تا ســـــاحل
کاش در بحــــر خروشنده یکــــــی یــــــاور بود
یاد دارم که فضا روی ســــرم گل مــــــی ریخت
نه چو امروز به سـر ، سایه ی صد خـــــنجر بود
می برد بــــــاد ز خاکســــــتر من رنـــــــگ بقا
روز خاکــــــستری ام غرقـه به خاکـــــــستر بود
سر کجا مثــــــــل دو پا ارزش بـــــــــودن دارد ؟
پیش پایم هــــمه جا نعش هـــــــزاران سر بود
سبز می شد دو سه گلدسته در اطراف شما
اگـــــر امــــــروز مـن آســــــودگی خـــــاطَر بود
دفتــرم روی هوادار ندیدســـــــت و خــــــوشم
دســـت خالق به هـــــواداری این دفتـــــــر بود
جای من نیـست مکانــــی که در اینجا هستم
جـــــلوه ی بودن من در قفســــــی دیــــگر بود
قبل از اینکه این شعر را برای دوستانم بنویسم توضیح کوچکی را واجب می دانم . آیدی یاهوی من به نام عارف دلگیر می باشد
دلگیــــرتر از عــارف دلگــــــیر ندیـــــــدم
زندانـــی بی جرم و گنه ســــــیر ندیدم
اعصار به پیشم همه خم گشته به زانو
من قلعه ی اعــــصارم و تعــــــمیر ندیدم
داراب ۱۲ مهر ۱۳۸۶
عدالت روی دستم مرده امروز
خدا در آسمان افسرده امروز
ز دست کوتهم چیزی نمانده
گرسنه گرگ قانون خورده امروز
داراب ۱۲ بهمن ۸۶
افتـــــــــاده تر از بــرگ خــــــــزانیم ببیـــــــنید
زنــــــــدانی دلتنـــــــــگ زمانیـــم بــــــــبینید
درهای زمــــان بــــــسته به روی نــــــــظر ما
ما بســـــته و پیوســـــــته نهانیم ببـــــــینید
ساکن به فراموشــــــی دلـــــــگیر زمیــــــنیم
جاری شــــــده در خون جهانــــــیم ببیـــنید
گنـــــجیم فرو رفته به مـــــــرداب زمـــــــــانه
افــــــتاده و در امن و امــــــــانیم ببینــــــــید
ما شــــــــاعر شعر هیــــــجانیم ببینیـــــــد
تنــــــهایی خــــــود را به چـرا برده به صحرا
شـــبها بر این بره شــــــــــبانیم ببینــــــــید
ما کــشته و آشـــــــفته ی فریاد بلنـــــــدیم
صــــــــــد ســــال دگر باز همانیــــــــم ببینید
با آه و فغان روز به شــب برده به حـــــسرت
ما بلــبل ماتم کده ی آه و فغانیم بــــــبینید
از من به جهان مانده نه نامی نه نـــشانی
آواره ی بـــــی نام و نشــــــانیم ببیـــــــنید
هرکس نگران اســـت به احـــــــوال دل خود
مـــــــا بهـــر فرا خود نگــــــرانیم ببیــــــــنید
کس نیست که با بیکـسی ما بنــــــــشیند
بیکــــس شده در ذهن کســــــــانیم ببینید
اندر سبد سفـــــــره ی ما غیر صفا نیست
قانع به یکـــــــــی تکه نانـــــــیم ببیــــــنید
داراب ۷ خرداد ۸۷
یاد دستان
ورم کرده ی زندانی من
که پر از
ثانیه بود
یاد تنهایی من ... :
دلم گرفته پر از لحـــظه های ســـــرشارم
کـه بمـــــب حادثه خیزد ز مــــــوج گفتارم
چقدر ســکوت گرفته ست دور تنــــــهایی
به آب ثــــانیه شــــــویم ســـــکوت رفتارم
نسـیم می وزد و شانه می کند مــــــویت
رفیق مونـس شـــــب های تار بیـــــــمارم
بیــــــــا و بال بــزن بر کـــــــویر تنهـــــــایان
چه عزتی که در این آشـــــــیانه مــن دارم
همـیشه باد به گوش زمانـــــــه می خواند
تــرانه های قشـــــنگی که مــــــاند از آثارم
ز ابر تیره ای که فراز است دور هستی من
بیــــا که نم نم باران هـــــــنوز مــــــی بارد
تو رفتی و شب تنهایی ام پریشان شـــــد
منم که عکس غربت من مانده روی دیوارم
راستی امروز روز تولد من بود . هنگام چک کردن ایمیل در بعد از ظهر یکی دو نفر از بینندگان خوبم که معلوم است افراد باذوق و خوش احساسی هستند با دسته های گل به من تبریک گفتند . به آنها و همه دوستان خوبم سلام عرض نموده و تشکر می کنم و از اینکه یادم نبود من خود این روز را به دوستان اعلام کنم شرمنده ام و این بیت را مناسب حال خود در این روز می دانم و تقدیم بینندگان خوبم می کنم :
من خودم یادم نیست
چند سال است
که در روی زمین
خوار شدم
که
افتاده گرفتار شدم
من خودم
یادم نیست ...
ششم مرداد 87 داراب
یاد دیــــــداری که با گلهـــــای پرپر داشـــــتم
یاد عــــــطر خاطراتی را که در ســـــر داشتم
پای گــــل زیر صنـــــوبر آتشی کــــــردم به پا
سنــــــگر آزادگی را مــــــن منـــور داشـــــتم
ساده بودم ، شعر می گفـــتم برای سادگان
شــعر سرخ سادگی را جمله از بر داشـــــتم
دامــــنی گل می خــریدم از بهار ســــــبز باغ
باغ را از عطر شــعر خود معــــــطر داشــــــتم
شعر من تصویری از بیهودگی های من است
بهر تو تصـویر خود را مـــــن مصور داشـــــــتم
درب نا اهلان به رویم بسته ، زندانــی شدم
من کلیــدی از نیایش بهـــر این در داشـــــتم
خنجری در دست همراهان و من بی اعــــتنا
عــــــادت دیرینــــــه من با زخم خنجر داشتم
بسته فـــــریادم کـــــــه تا یادم رود فـریادی ام
یـــــاد فـــــــریادی کـــــه با الله اکبر داشــــــتم
داشـــتم من پیروانی در بلاد شـــــرق و غرب
از خـــــلیج فارس تا دریای احـــــــمر داشــتم
همسرم دور از من و از ذهـــن من بی اطلاع
کاش من هم در نهانم ذهن همسر داشــتم